دلیل مرگ آرتور شوپنهاور "لو باتری"

پشت تلفن به "آرتور شوپنهاور" میگم: آقای دکتر مقاله رو خوندین؟ اگه کامنتی ندارین بفرستمش برای ژورنال. میگه آره آقای مهندس "عبدالقادری از جنگل آمده بود" یه اورویویی کردم ...بعدم یه 20 تا جمله بدون فعل گفت که احساس کردم لحنش سوالی بود و یه انتقادی از چیزی که نوشته بودم کرد. گفتم پس اجازه بدین حضوری صحبت کنیم. گفت باشه پس دوشنبه بیا فردا هم زنگ بزن اگه بودم بیا. گفتم چشم.

آرتور کلاً یه شخصیت عجیبیه. هیچ نمی فهمم چی میگه وقتی حرف میزنه. همیشه هم عصبانیه و همیشه هم فکر میکنه که من و بقیه مخاطبها و سوم شخصها خنگیم و خودش در اوج قله نبوغ و اخلاق با ماسک اکسیژن سر میکنه. شباهتهای عجیبی با آرتور شوپنهاور آلمانی قرن نوزدهم داره... اولیش اینه که در زمان حیاتش هیشکی ازش خوشش نمی یاد دومیشم اینه که کلاً "عوام" از نظر اون در حداقل 10 طبقه پایینتر از مرتبه والای انسانی و علمی خودش نفس میکشن و تولید مثل میکنن و احتمالاً روزه خواری هم میکنن.

گفتم خیله خب پاشم برم خونه یه خورده با کامپیوترم که داغون شده و همش بلو اسکرین میده سر و کله بزنم شاید حالش خوب شه. پاشدم بیام بیرون که دیدم یه رفیقی هم داره میره. یه مسیری رو تو پیاده رو با هم اومدیم و منم این اس ام اس دعوت به عروسی در پنت هاوس الهیه را داشتم می خوندم که شروع کرد به گفتن اینکه عجب گرونی ای شده بابا اگه یونانیا یه هفته بیان ایران به جای اینکه ناراحت باشن از بحران اقتصادیشون میرن خدا رو شکر میکنن. میگم چظور تازه فهمیدی؟ میگه نه کلاً ادبیات و توقعات مردم عوض شده اصلاً. با نامزدم بیرون بودیم شب قرار بود بریم خونه ما، مامانم مرغ درست کرده بود. گفتیم بریم بیرون شام بخوریم و خلاصه خونه رو پیچوندیم. یه اس ام اسم دادم به بابام که ما نمیایم منتظر نباشین. شب که برگشتم خونه بابام خشمگین نگاهم میکرد میگفت مرد حسابی من به خاطر تو رفتم مرغ خریدم. خب نمی خواستین بیاین میگفتی ما هم خرج اضافه نمی کردیم.

گفتم باشه من دیرم شده برم خونه خدافظ.

اومدم خونه با کامپیوترم ور رفتم کلاً نابود شد. رفتم سراغ لپ تاپ که اونم آداپتورش خراب شده شارژ نمیکنه و حالا دارم با آخرین نفسای باتریش اینو مینویسم.

تو این مدتی که زنم از ینگه دنیا اومده بود خونه کلاً ازون حالت زپرتی خارج شده بودم و داشتم تند تند کارامو جمع و جور میکردم که بار و بندیلو ببندم منم فرار مغزها کنم. خب البته نرسیدم و نشد. فقط تنها چیزی که داشت ذوق ادبیم کور شده بود تو این مدت و بیشتر به علم و دانش و پول فکر میکردم که هیچ کدومش جور نشد. حالا که دوباره داره میره ذوق چرندگوییم داره دوباره گل میکنه رفتم این  "در قند قزل آلا" رو یه نگاهی انداختم دیدم بازگشایی نشده ولی "دری وری 32" و "خرس" لامصبا همینجوری دارن مینویسن که با حاله. اینام اگه زناشون از ینگه دنیا میومد تعطیل شده بودن احتمالن. خب البته ایده جدیدم رو هم می خواستم مطرح کنم امروز که میزارمش برا یه پست دیگه چون داره "لو باتری میده لامصب"

/ 2 نظر / 4 بازدید
آرتور شوپنهاور

سلام ما رو به آرتور برسون

س

زن من که ینگه دنیا نیست....من ه اصلا زن ندارم..[نیشخند]