تو

"با شتاب و عجله در پیاده رو به سمت قرارت می روی. هوا گرم است و صبح دوش نگرفته ای. مجاری پوستت گرفته و حس خوبی نداری.  فکرهای بی ربط و عجیب از ذهنت می گذرند، مسائلی طرح می شوند و البته به جوابی نمی رسند. از کتار آدمها رد می شوی بدون آنکه فکر کنی که او هم تاریخچه ای دارد. به این اهمیتی نمی هی که زشت است یا زیبا؟ اضافه وزن دارد یا نه؟ لباس خوبی به تن دارد یا نه؟ او هم البته به تو فکر نمی کند، هر چند یک لحظه نگاهتان در هم تلاقی کرده است. گداها هم هستند که از کنارشان با ترکیب احساسی عجیبی که ملغمه ای است از چندش، عدم اطمینان، ترحم و عذاب وجدان از اینکه قرار نیست پولی بهشان بدهی می گذری. از کنار گداها سریعتر رد می شوی. فکر می کنم به خاطر بخش عذاب وجدان است.

در واقع بی اهمیتی. مساله مهمی نیستی همانطور که او نیست. خیلی خوشایند نیست ولی واقعاً همینطور است. آن قرارت هم بی اهمیت است و اینکه لباس مناسبی نپوشیده ای و حمام نکرده ای. تمام خوشبختی ها و بدبختیهایت بی اهمیت است.

ظاهراً زبانت چندان جالب توجه نیست. خیلی حرفت خوشایند این و آن نیست. آنقدر هم اعتماد به نفس نداری که بلند بلند وسط میدان شروع کنی به نظریه پردازی و توجهی جلب کنی. اما به هر حال ادامه می دهی.

اما لحظه ای می ایستی. همینجور بی دلیل. پشت سریت مجبور می شود به زحمت خود را کنترل کند تا به تو برخورد نکند. نچ نچی می کند و از کنارت می گذرد. می ایستی و به همه جزئیات توجه می کنی به فروشنده ای که داخل مغازه نشسته و نگاه بی روحش را به عابرانی که می گذرند دوخته. پلیسی که وانمود می کند جریمه می نویسد تا مسافرکش ها توقف نکنند. مردی که در حال دروغ گفتن پشت موبایل است: "5 دقیقه دیگه می رسم .." زنی که نگاهش را از نگاهت می دزدد. و تک تک کارت پخش کن هایی که برگه های رنگارنگ خود را به سمت عابران دراز می کنند و عابرانی که بی تفاوت می گذرند و آنهایی که از سر ترحم برگه‌ای می گیرند و همه چیز و مخصوصاً همه کس. همه چیز مهم است. از کشفت ذوق می کنی، از حیات از نگاهها و حرکات. هویتت را می یابی..."

اما پیش از آنکه لبخند عارفانه ای بزنی و حس خوبی پیدا کنی...پیشنهادی برایت دارم:  از نوشته من برو بیرون. برو به قرارت برس به عشق تازه یا اگر نمی خواهی تجارت تازه. به وقت شناسی. به اخلاق و وجدان و نظافت. به اهداف و تلاشهایت. به کار و وظیفه و پاداش و مرخصی. برو بیرون و عشق بورز و خشمگین شو و وفادار باش و آرمان گرا و خجالتی و محجوب و مودب و با اعتماد به نفس و شجاع. مسئولیت پذیر و زرنگ و رمانتیک. فقط از کلمات من خارج شو که در اینجا ارجی نداری. حتی من که می نویسمت علاقه ای به تو و سرنوشتت ندارم. اینجا جای تو نیست. مرگ و زندگی تو در اینجا نه برای عابران و گداها و پلیس ها و فروشنده ها اهمیتی دارد و نه برای آنکه با او قرار داری و می خواهی با قدم بزنی و در مورد رنگ ها و وضعیت جامعه صحبت کنی و خلاصه عاشق شوی، و نه برای من که می نویسمت. راستش را بخواهی برای خودت هم بی اهمیت است. برایت چه فرقی می کند که همین الان این پاراگراف را پاک کنم و به جایش بنویسم:

"در همین حین دستی شانه ات را لمس می کند. بر که می گردی لبخندی نگاهت را غافلگیر می کند و دلت با سنگینی عجیبی می ریزد....." و بعد از چند سطر توضیح در مورد حس کلاسیک "نگاه اول" و مجموعه حواسی که در اثر ترشح هورمون هایی ایجاد می شود که همگی ریشه جنسی دارند و معمولاً به آنها عشق گفته می شود، تو و عشقت را به خلوت بفرستم و توصیفی به یاد ماندنی از سکست (البته در این صورت با عنوان عشق بازی به جای سکس هم عفت کلام را حس می کنم و هم بار شاعرانه و رمانتیکی به داستانم می دهم) بدهم. واقعاً چه فرقی برایت می کند. نکند خجالت می کشی یا به نظرت مبتذل می آید؟ شاید هم اعتقادی به روابط جنسی پیش از ازدواج نداری؟ می خواهی یک جشن ازدواج مفصل با حضور یک عاقد روحانی برایت ترتیب بدهم؟ یا شاید از توصیف عریانی معشوقت ناراحتی؟ غیرتی شدی؟ دست بردار. خودت هم می دانی که اهمیتی ندارد. برای خودت هم مهم نیست. یا می خواهی همان پاراگراف را ادامه دهم و لبخند عرفانی را بر لبانت بنشانم و بعد که از خیابان می گذری.. گوش کن:

" از پیاده رو سنگفرش قدم در آسفالت خیابان می گذاری بی آنکه متوجه شوی. ماشین های قدیمی بدون حسادت به ماشین های لوکس جدید تردد می کنند. راننده های تاکسی ای که حتی اگر در جهنم هم کولر داشتند ازش استفاده نمی کردند با چهره های عبوس و خسته ومی گذرند. قدم می گذاری و ... یکی یکباره... درد، شتاب، ترس، چشمهایت بسته است، پاهایت از زمین جداست و غوطه وری لحظه ای به مرگ فکر می کنی اما لبخندت محو نمی شود. حتی دوباره که به زمین می خوری درد لبخندت را کمرنگ نمی کند. چشمانت را باز می کنی نفست بالا نمی آید. انتظار مرگ را نداشتی. یاد آن جمله می افتی " جوانان خود را از مرگ بسیار دور می پندارند" بقیه اش یادت نیست، لبخند بر چهره ات حفظ شده اما نگرانی، گلویت از مایع گرم و شوری پر می شود... "

 متوجه شدی؟ تصادف کرده ای در حین سیر و سلوک عرفانی مدرنت تصادف کردی و الان هم می میری. نمی خواهی بمیری؟ شاید از مرگ می ترسی؟ نکند دنده هایت شکسته و درد زیاد اذیتت می کند؟ در ادامه هم راننده تاکسی را توصیف خواهم کرد که بالای سرت آمده و گریه می کند و دودستی بر سرش می کوبد. و بعد از محو شدن درد و بسته شدن چشمانت یک صحنه تراژیک درست می کنم. باور کن سعی می کنم کلیشه هم نشود. دوست نداری؟ خوشت نمی آید؟ از داستان یا سرنوشت خودت؟ می خواهی به جای یک پیکان قراضه یک شاسی بلند لوکس بهت بزند؟ می خواهی راننده اش زن باشد که کمی بار دراماتیکش بیشتر شود؟ حتی اگر می خواهی می توانم برایت یک صحنه جالب درست کنم. آن که باهاش قرار داشتی آن طرف خیابان باشد و دستش را با حالتی هیستیریک حتی بعد از اینکه مردم دورت جمع شدند برایت تکان دهد. اصلاً می خواهی جسدت را همینجا رها کنم و معشوقت را بکنم شخصیت اصلی؟ ناراحت می شوی؟ از چی؟ از دست دادن شخصیت اول ناراحتت می کند؟ نکند دلت برای پدر و مادرت می سوزد؟ یا شاید هم داری فکر می کنی که اشتباه کرده ای و نباید به همسرت خیانت می کردی! بله دوست من! من می توانم داستانت را به داستان یک رابطه نامشروع تبدیل کنم (البته منظورم از به کار بردن رابطه نامشروع دادن بار اخلاقی منفی بهش نیست، کلمه دیگری در فارسی یادم نمی آید که موضع گیری اخلاقی نداشته باشد) که داشتی می رفتی سر قرار با یک عشق جدید. می خواهی در لحظه آخر چهره همسرت را در رویا ببینی؟ جدی نگیر نمی خواهم وارد این بحث ها بشوم. فقط منظورم این است که بدانی در این نوشته نه آینده ای داری نه اهمیتی؟ اصلاً فکر می کنی کی هستی؟ اصلاً می دانی زنی یا مرد؟ فکر می کردی مردی؟ می توانم روسری سرت کنم و لباس زنانه برایت تدارک ببینم. می توانی زن باشی؟ نظرت چیست؟ شاید فکر کردی زنی؟ خیلی مطمئن نباش؟ اصلاً چرا از بقیه نمی پرسی؟ مثلاً از همان کسی که پشت سرت بود و با نچ نچ رد شد.  از همان راننده تاکسی که با تو تصادف کرد؟ یا از فروشنده ای که بیکار نشسته در مغازه اش؟ فکر می کنم بهتر است از پلیس بپرسی. بالاخره طبق عرف پلیس ها مردم را راهنمایی می کنند. برو بپرس که زنی یا مرد؟ شوخی نمی کنم. خوب خود دانی. اگر در این متن بمانی سرنوشتت همین است. برو بیرون تا اعتبار و ثبات پیدا کنی. بیرون موفق تری. برو و صفحاتم را خالی کن. می دانی که برایم مهم نیستی و می توانم ننویسمت. حتی می توانم نخوانمت. من به عنوان خواننده حق دارم نخوانمت. و آن وقت ببین چه سرنوشت رقت باری پیدا می کنی. هر چند که این هم مهم نیست. به هر حال پیشنهاد من به تو... برو بیرون

  ٨٩/۶/٣

/ 2 نظر / 7 بازدید
سارا

خیلی قشنگ آشنایی زدایی رو به تصویر کشیدی.

دت

چه فونت مزخرفی! عمرن پاشم عینکمو بردارم بزنم!!! حالشو ندارم پاشم! درستش کنین، دوباره میام!!!