اجراهای من و آقای مرگ خاکی1

١- مقدمه

 

در سال 1384 در یک خوابگاه دانشجویی با او آشنا شدم. دانشجوی رشته برق دانشگاه علم و صنعت بود. مرگ خاکی واقعی بود. می‌شد لمسش کرد. لباس می‌پوشید. حرف می‌زد. سیگار می‌کشید. سرفه می‌کرد. کاملا ً واقعی...

روزی که او را برای اولین بار دیدم، سرمای شدیدی خورده بودم. آسم قدیمی‌ام بالا گرفته بود، سرفه‌های عمیق و خشکی می‌کردم و صدایم در نمی‌آمد. گمان می‌کردم که مرگم نزدیک است. در اثر خوردن قرص و شربت کرخت بودم و نیمی از روز را خواب بودم.

هر بار برای خروج از رویای کدر ناشی از کودئین و مخلفات از اتاقم خارج می‌شدم و توی راهروهایی که شبیه زندان های مخروبه بود قدم می‌زدم، البته گاهی هم به مستراح سر می‌زدم که سنگش ترک برداشته بود و جرم زرد رنگی دور و اطرافش را گرفته بود. همان مستراحی که گوشی موبایل زیمنس تخم مرغی یکی از دوستانم در چاهش افتاده بود، و چون من لاغرترین دوست او بودم دستم را تا کتف در آن فرو بردم تا چیزی پیدا کنم و نشد.

آقای مرگ خاکی از اتاقی در آمد در حالیکه داشت با تلفن صحبت می‌کرد و سیگار بهمن کوچک خود را روشن می‌کرد. من از نیمرخ دیدمش. به نظر می‌رسید که به مرگ از من هم نزدیکتر است. اعضای بدنش مثل اجزای لباسی بود که خیاط‌ها پیش از دوخت اصلی کوک شل می‌زنند. به نظر می‌رسید تمام اتصالات بدنش سر هم بندی و موقتی است. تنها رنگی که در تمام بدنش وجود داشت رنگ خاک بود. مثل لباس سربازی نیروی زمینی، آن هم وقتی که سربازها در بیابان سینه خیز رفته باشند. بدنش مثل قحطی زده‌های آفریقایی بود. موهای بلندی داشت که برای پوشاندن قسمت‌های تاس سرش سیم کشی کرده بودشان.

تنم سرد شد و از خیر مستراح جرم گرفته گذشتم. آمدم در اتاق به هم ریخته که شبیه انباری بود و دراز کشیدم و رویای کدئین را ادامه دادم.منتهی مرگ خاکی هم وارد آن شده بود: در تونلی گرگ و میش بودم و باد می‌وزید. مرگ خاکی پشت به من در فاصله 20 متری داشت سعی می‌کرد بهمن کوچک روشن کند و گوشی زیمنس تخم مرغی‌اش را بین شانه و گوش چپش با کج کردن مفصل عجیب گردنش نگه داشته بود. باد گوش راست مرگ خاکی را ذره ذره جدا می‌کرد و می‌برد. مرگ خاکی دستی به گوشش کشید و ذرات خاک از دستش جدا شد و حفره‌های گوش را پر کرد.

 دخترها و موجودات دیگری که از قبل در رویایم بودند جا خوردند و پشت من قایم شدند. باز هم تنم سرد شد و پتو رو بیشتر کشیدم روی خودم. دور و برم پر بود از خورده ریزهای مختلف، پوست لیمو شیرین‌های بیهوده و تلخی که برای رها شدن از سرما خوردگی خورده بودم. کاغذ پاره‌ها و چک‌نویس‌هایی که در طول یک سال بیهوده جمع شده بود. خاکی که روی همه اشیاء نشسته بود. و دستمال‌هایی که پر از آب دماغ ویروسی بودند، مچاله شده در کنار پوست لیموهای تلخ‌ بیهوده..

 

 

٢- تولد

 

مرگ خاکی از فرورفتن مردی در باتلاق شنی در یک صحرای دور متولد شد. مردی که راهش را در بیابان گم کرده بود و به دام زمین افتاد. جادوگری که او را در آغوش کشید و نه نه ماه بعد، که به محض مرگ پدرش، مرگ خاکی را به دنیا آورد. مرگ خاکی با موبایل زیمنس تخم مرغی و سیگار بهمن کوچک به دنیا آمد. یکی از تاریخ نویسان که مرید او هم شده بود، گزارش داده است که او بلافاصله پس از به دنیا آمدن گوشی زیمنس تخم مرغی را بین گوش و شانه‌اش گذاشت و از پاکت بهمن کوچک یک نخ سیگار بیرون آورد و سعی کرد آن را روشن کند.

مادرش زمین بود وپدرش به روایتی نجار کابینت سازی بود که در بیابان گم شده بود و هرگز پیدا نشد. به خاطر همین مفقود شدن پدرش بود که بعدها شایعاتی ساخته شد از اینکه مادرش بدکاره است، برخی هم به خاطر ترس از خاک یا مرگ شروع به پرستیدنش کردند.

به هر حال میدانید که من در راهروی ساختمانی نیمه مخروبه که خوابگاه دانشگاه علم و صنعت تهران بود او را دیدم. و در تونلی از کدئین به رفتارش دقت کردم. همان تونلی که بعدها با تکمیل عملیات عمرانی در زمان شهرداری که خلبان هم بود نامش شد تونل رسالت. همین الان هم گاهی شب‌ها تونل را مسدود می‌کنند تا در مورد مرگ خاکی تحقیق کنند.

به دخترها و موجودات دیگری که پشت سر من قایم شده بودند اشاره کردم که موردی برای ترس نیست. برایشان توضیح دادم که آقای مرگ خاکی دانشجوی رشته برق دانشگاه علم و صنعت است. تازه دانشجوی مقطع دکتری هم هست. توضیح دادم که کاملا بی‌آزار است و الان هم دارد سعی می‌کند که با خط ایرانسل شماره 124 را بگیرد. (البته من می‌دانستم که سعی می‌کند شماره خانمی را بگیرد که به تازگی با او آشنا شده بود، اما نخواستم جلوی دخترها و موجودات دیگر این را بگویم، با خودم فکر کردم شاید نخواهد دیگران بدانند).

 ٣- تصویر زیبا

 

یک شب از همان شب هایی که هنوز بیمار بودم برای سر زدن به مستراح از سلولم خارج شده بودم که ناگهان در راهرو مرگ خاکی را دیدم. گربه‌ای را آویزان کرده بود و داشتشکمش را فشار می‌داد، دو انگشت اشاره دست‌هایش را از دم گربه به هم نزدیک می‌کرد و بدن گربه را از پایین به بالا می‌کشید. طرح‌های عجیبی درست می‌شد. بدن گربه تغییر شکل می‌داد و طیفی درست می‌شد که بالایش نظم هندسی داشت و پایینش شبیه تصاویر مینیاتور یا طرح ابر و باد خودمان بود. می‌شد دید که پایین بدن گربه مرده و بالایش زنده است. البته به محض اینکه انگشتانش را از هم دور می‌کرد حیات در بدن گربه جریان می‌یافت و طرح نظم در تمام بدنش جاری می‌شد.

اول فکر کردم یک رویای کدئینی می‌بینم اما وقتی گربه صداهایی از خودش خارج کرد، فهمیدم که رویای کدئینی نیست. برای اولین بار فاصله بین مرگ و زندگی را که می‌گویند خیلی کم است بین انگشتان اشاره آقای مرگ خاکی دیدم. اما چیزی که جالب بود این بود که طرح مرده پایین بدن گربه خیلی قشنگتر از طرح بالای زنده بود. شاید هم این ذهنیت شرقی من بود که طرح ابر و باد مانند را به طرح منظم خطی ترجیح می‌داد. در هر صورت من مرده را بیشتر از زنده پسندیدم. به روی خودم نیاوردم و رفتم سمت دستشویی و در را بستم. در آخرین لحظه، وقتی در داشت بسته می‌شد، برای اولین با صورت آقای مرگ خاکی را از روبه‌رو دیدم. عینک هم زده بود. اما عینکش هم به رنگ لباس سربازی نیروی زمینی، پس از سینه خیز رفتن سربازها در بیابان بود. توجهی به من نداشت.

وقتی بیرون آمدم نه آقای مرگ خاکی بود نه گربه. رد پای خاکی آقای مرگ خاکی را با نگاه تا دم در اتاقش دنبال کردم.

ادامه دارد ...

/ 1 نظر / 14 بازدید
امید

سلام دوست عزیز شما هم لینک شدید با احترام... آخرین عکس [گل]