چای سبز، ماتیک، خیس بودن و زایش تراژدی

1- اینسومنیا

- پسر جان، شبها که بی خوابی به سرت می زند، لازم نیست که بزنی بیرون سوار آن ماشین ابرآلود شوی، که واترپمپش هم ایراد دارد و زیرش همیشه خدا خیس است، و برانی سمت کوهستانهای آذربایجان و از آنجا سمت کردستان و زاگرس و برگردی از جنوب کوهستان های البرز، سمت تهران غمزده خودت و بهش بگویی از تو یکی نمی توانم دل بکنم. لازم نیست که پیپت را بار کنی و عینک سیاه بزنی و عطر کاپیتان سیاه را درآشپزخانه پراکنده کنی و دم کردنی نعنای داغ مزمزه کنی. نمی خواهد فصل آخر استانبول را آنقدر کش بدهی که حزنش از انتهای بابایی تا بلوار پژوهش و از تجریش تا راه آهن تداعی شود. لازم نیست عکس های بی صدای دوستان و خانواده را، پدر و مادر و آن برادرهای بی ادعای نازنینت را مرور کنی و بگویی چشمهایت می سوزد، یادم بنداز قطره بریزم. حتی لازم نیست تمام صفحه های اینترنت را بگردی که نشانه ای بیابی که دنیا دارد سر به راه می شود و می شود به زبان دراز مرد معتاد از پشت شیشه اتوبوس که عکس آسمان هم در آن افتاده خندید.

- پس چه کار کنم؟

- نفس عمیق بکش و گوسفند بشمار. چای سبز هم می گویند خوب است.

- یعنی با نعنا فرق می کنه. آخرش که همه چیز طعم حزن می دهد، غیر از بستنی.

2- باز هم خواب دیدم

اول این فیلم را پخش کردند که زن در پس زمینه سیاه مطلق، در خود می دمید و مثل دود سفید، مثل اژدهاهای فستیوالهای چینی کشیده می شد. و فقط صورتش زن مانده بود. بعد معلم گفت این خانم آدینا آدلین است که مهمترین هنرمند در خود دمنده معاصر است و ایشان امروز مهمان ما هستند. ما همه آدینا را نگاه کردیم که عریان نشسته بود روی صندلی. صدای "رسایی" اعتراض کرد که بابا جان این چه وضعیه؟ حجاب رو رعایت نمی کنه چرا؟! معلم به آدینا گفت: اگر میشه خودتون رو بپوشونید صدای "رسایی" ناراحت میشن. اما آدینا انگار نمی شنید. معلم گفت ایشان فارسی بلد نیستن، منت گذاشتن سر ما، نمیشه مجبورشون کرد. آقای هیات رییسه گقت: این یکی ولی بوسیدنی است، با هر سلیقه ای. البته یواشکی گفت، ولی همه شنیدن و خندیدن. بعد همه رفتند آدینا را ببوسند، که صدای "رسایی" گفت: آااای فت.نه، فت.نه، فت.نه ...

------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: استانبول تمام شد. کتاب خوبی نبود چون در حین خواندن جر وا جر شد. کتاب نوعی اتوبیوگرافی است، تاریخ درونی نویسنده و رابطه عمیقش با استانبول را بیان می کند و نقش حزن، انگیزاننده او و بسیاری نویسندگان و شاعران و نقاشان دیگر. از گوتیه و نروال و فلوبرتا احمد راسم و کمال پاشا. استانبول مرکز کتاب است و مرکز استانبول اورحان و مردمان آن هستند و پشت صحنه همه اینها حزن است. ترکیب غریبی بود از تاریخ هنر بیزانسی، عثمانی و غربی و تاثیر شهر بر هنرمندان. عنوان چند تا از فصل های کتاب:فصل 3: من، فصل 10: حزن، مالیخولیا، اندوه، فصل 16:در کوچه و خیابان بهت زده را نروید، فصل 20: دین، فصل 23: نروال در استانبول: پرسه زنیهایی در بی اوغلو، فصل 30: دود کشتی ها در بوسفور، فصل 31: فلوبر در استانبول: شرق، غرب و سیفلیس، فصل 34: ناخشنودی، بیزاری از خود و شهر است، فصل 35: اولین عشق. اکیدن توصیه می کنم خواندنش را، حتی بهتر از "زندگی نو" بود.

پی نوشت 2: از زمان زایش تراژدی، سرخوشی به قفا رفته است و من در به در به دنبال شادی می گردم.

پی نوشت 3: عکس اول از سایت فرارو است و بقیه هم از سایتهای دیگر که دستشان نمی رسد گیر دهند به ما برای عدم رعایت حقوق مولف

/ 31 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انصار امینی

سلام حضرت دوست مجازی به نظرم متن اولت، نسبت به دومی ضعیف تر بود. چرا؟ کلمات به صورت طولی و بدون طی کردن مسیری تازه، ادا شده بودند و جملات می توانستند به یک جمله تبدیل بشوند" خوابم نمی برد". اما متن دوم که از سبکی پست مدرن(گیجی زمان+نماد آدینا+واقع بودگی فتنه و...) دل پسند تر بود. قلمت مانا و روحت از عشق، سرشار .

بهزاد

دوباره سلام.. نمیدونم چرا احساس میکنم هیکشکی نمیتونه مطالبت رو قشنگ مث من بخونه!.. با یه لحن و صدای روان و غمین.. یه چی تو مایه های عمو خسرو..!! راستی اینم بگم.. چن وقته میخوام بیشینم آرشیوت رو بوخونم.. مجالش نبود.. داره میاد.. فک کنم خیلی بتونم ازش ایده بگیرم.. خلاصه یه اجازه ی کلی میخوام[زبان][نیشخند][عینک][چشمک] همه آیکونا رو یه جا گذاشتم، خودت جفت کنشون با نبشته م!

دختر بندباز

راستی یاد اومد که این رو هم بگم که تو حتما از من بهتر نقاشی می کشی! چرا که من این شعر رو فقط تا دو ابروش بلد بودم!!....[افسوس]

الهام اسدی

یک چیزی اینجا تاب دارد... پیچ دارد... می لولد... ولی دویدن را بلد نیست.

خانم پری خله

ghahri?

پرسفونه

راستی من که تخت ندارم زیر تشکمم نمیشه چیزی رو پنهون کنم چون هر صبح پیداش میشه یهو ....

میس راوی

بعضی وقتا یا شاید برای بعضی‌ها همیشه اینطوریه که به جای راه‌حل‌های منطقی برن سراغ روش‌های مازوخیستی در مورد من گزینه‌ی اغل اوقات صدق می‌کنه

یعقوب جان

میدونستی متن هات رو می خونم که به پی نوشت هات برسم؟ میدونستی پی نوشت نوشتن رو از تو تقلید کردم؟ میدونستی الان که سی سال رو رد کردم به خیلی چیزها می تونم اعتراف کنم ؟ مثلا همین تقلید . :) . خوش باشی بینام

میله بدون پرچم

سلام بار دوم است که این مطلب را می خوانم اما کامنت...دریغ...مثل سورئالیست ها گفتم همینجوری در لحظه قلم رو بگذارم روی کاغذ یا مشابه آن در فضای مجازی بلکه چیزی زاییده شد...خوبیش اینه که به این سبک اگر شادی زاییده نمیشه از ترازدی هم خبری نخواهد شد... آهان چند شب پیش خوابم نمی برد خفن...دراز کشیده بودم و فکر می کردم ...گفتگوهای درونی طولانی...صبح بلند شدم و سر کار و اینا...دیدم چرا خوابم نمیاد پس؟!... یاد سیگارهایی که دم صبح می کشیدم و فکر می کردم افتادمع یعنی اثر اونا بود؟...بعد یادم افتاد که سیگارم شب تموم شده بود!! پس اون تصویر بیدار بودن و فکر کردن و سیگارکشیدن...!!!! [رویا]