شش استیک برای دو نفر

"بخش اول آمار و احتمال مهندسی"

یک بار سر یکی از کلاسها (احتمالن "آمار و احتمال مهندسی") بدون مقدمه گفتم: "بچه ها در زندگی دو ارزش اصیل وجود دارد، عشق و کار. این هر دو را تجربه کنید که غیر از این بی ارزش است. عاشق شوید و سخت کار کنید. منظورمان از عشق هم دقیقن همان نوع عشق زمینی گناه آلودی است که در غالب اوقات بین دو غیر همجنس شکل می گیرد نه عشق والا و از این حرفای مربوط به ابن عربی و بابا طاهر عریان، منظورمان از کار هم کارهای یدی و عرق در آر است منهای مسافرکشی که هم عرق در آر است به واسطه سماجت رانندگان سادو-مازوخیست تابستانی در خاموش نگه داشتن کولر و هم از دست در آن برای چرخاندن فرمان و گرفتن پول استفاده می شود. (و گفتم در پرانتز که البته اگر به همین نحوی که الان درس می خوانید ادامه دهید، محتمل است که آقایان مسافرکش گردشی یا نهایتن خطی آزادی - رسالت شده و بانوان تاکسی سبز بانوان راه بیندازند و با دستکش های نازک سفید در خیابان بچرخند و گاهی هم قاچاقی مسافر ذکور سوار کنند). القصه، گفتم بهشان که منظور از "کار"، درست کردن چیزی با صرف نیروی بدن و فشار به سلولهای خاکستری مغز است. در این لحظه نگاهی کردم به چهره دانشجویان.  تعدادی از دانشجویان ذکور به صورت کدو تنبل هالووین که شمعی درش روشن شده باشد با چشمان درخشنده ما را و سپس صندلی های مجاور اشغال شده با اناث (که احتمالن همینجوری که نوشتیم با س سه نقطه می باشد) را نگاه کردند...

حالا کلن قضیه این است که خواستم بگم واقعن عشق زمینی و کار و خلاقیت دو تا چیزن که توی زندگی آدم رو به توهم ناپوچی می رسونن. میگم توهم ناپوچی چون آخرش بالاخره پوچی و پوسیدن و کرم خاکی و این حرفاس ولی خود توهم ارزششو داره پس چه بهتر که به جای استعمال شیشه و حشیش و ماری جوانا عشق و کار استعمال بشه. وجهه اجتماعیش بهتره و حداقل به جای خماری و بی پولی به پول (کار) و س.ک.س (عشق) منجر میشه که هردوانه حال میدهند.

 

"بخش دوم اصول و مبانی ترسیم پرسپکتیو نوشته ..."

مرض بزرگی که من دارم این است که هر وقت وارد کتابفروشی می شوم ورشکست می شوم، حتی اگر نیت خرید کتاب نداشته باشم. ایضن در آجیل فروشی و فروشگاههای شکلات و  قهوه و ایضن در فروشگاههای پیپ و ادوات مربوط به استعمال دخانیات باکلاس.

دیشب به دوستمان، که زنش رفته مسافرت و ما بلافاصله موقعیت را سنجیده و برنامه هایی ترتیب داده بودیم در خانه شان، گفتیم که فردا صبح می رویم سمت دانشگاه سابقمان که در حوالی چهارراه ولیعصر است و ایشان هم گفتند که ما دنبال این کتاب اصول و مبانی ترسیم پرسپکتیو، نوشته شخصی که اسمش یادمان نیست ولی چیزی بود بین وینگادا و آنتیگونه، می گردیم. و من ساده لوح بخت برگشته گفتم می پرسم برات. این شد که با وجودیکه کتاب پرسپکتیو پیدا نشد ولی ما در یک لحظه در حالی که سعی می کردیم خود را بی تفاوت از براتیگان های تعبیه شده در بخش ادبیات آمریکا به خارج کتابفروشی هل دهیم پایمان لغزید و رفتیم پیش راهنمای کتابفروشی و گفتیم که رفیق از براتیگان چی ها دارید؟ و خلاصه نه تنها پنج کتاب از براتیگان گرفتیم که نخوانده بودیم بلکه یک کتاب هنری میلر و سه کتاب لویی فردینان سلین هم با فشار و درد وارد پاچه خودمان کردیم. (حالا نمی دونم منظور از پاچه در اصطلاح "کردن تو پاچه کسی" همان پاچه است یا خیر)! یک نگاهی که به قفسه روی تختم می اندازم تعداد کتابهای نخوانده از اورحان (یا اورهان) پاموک، توبیاس ولف، براتیگان، همینگوی، سیمین دانشور، ایتالو کالوینو و دیگران در حال افزایش است و این تازه جدای از کتابهایی است که در کارتون های زیر تخت به فراموشی سپرده شده اند.

این قسمت را همسر رفیقمان بخواند فقط:

بعله جانم وقتی شوهرت را به امان خدا و بدون شام و ناهار ول می کنی و میروی خانه بابا نتیجه این میشود که دوست نابابی به نام بی نام می رود فروشگاه شهروند و دو بسته استیک (در مجموع شش عدد) می خرد و میاورد و علاوه بر اینکه گند میزنند به آشپزخانه ات و جوک های بی تربیتی تعریف می کنند برای هم،  کلی هم با سبیل های گربه جانت پاشا تفریح می کنند ...

پنیر نوشت: یک سری پنیرهای رنگی از خانواده گودا آمده که فروشگاه شهروند مرکزی در آن جزیره وسطی ته بخش سوپرمارکت کنار محصولات گوشتی دارد. یک بسته متشکل از سه رنگ سبز و قرمز و سفید ابتیاع کرده بودم که در غرفه میوه و سبزیجات خانم فروشنده پرسید: "آقا اینا چیه"؟  -"پنیره" - "خیلی خاصیت داره؟" -"فکر نمی کنم" -"چه جوری میخورنش؟ با چی؟" -"کنار غذا میشه خورد" -"چه جور غذایی"؟ -"والا خانم راستشو بخوای بیشتر اینا رو با شراب میخورن تو فرانسه" و خانم فروشنده لبش رو گاز گرفت و بی خیال بقیه سوالات شد.

پی نوشت 1: در مورد عشق و کار و توهم ناپوچی فکر کنید!

پی نوشت 2 برای اساتید دانشگاه تازه کار: اتفاق می افتد که درس آن جلسه را حاضر نکرده اید یا مثلن دست نوشته هایتان را یادتان رفته و در خانه جا گذاشته اید. روش سنتی در این چنین مخمصه هایی این است: "یه برگه در بیارین، کوییز" روش های دیگر هم طرح سوالاتی عمیق و مفهومی در باب اهمیت موضوع درس است. فقط باید دقت کنید که میزانسن را به خوبی چیده باشید و با دقت عمل کنید و بدون حس و حال حرف نزنید. مثلن در حالی که وانمود می کنید که می خواهید درس را شروع کنید و از بچه ها می پرسید که هفته پیش تا کجا گفته بودیم، چند لحظه در چشم دانشجویان خیره شوید و سوالاتی با این مضمون طرح کنید: برای چی آمار و احتمالات مهندسی می خونیم؟ رابطه ارتعاشات رو با زندگی روزمره می دونید چیه؟ یا اگر موضوع اختصاصی برای صحبت ندارید می تونید این سوال رو مطرح کنید: برای چی درس می خونیم؟ دقت کنید به استفاده از ضمیر اول شخص جمع.

پی نوشت 3 برای راننده های تاکسی: ضمن ادای احترام به محضر مبارک و ذکر این نکته که در برخی دورانهای بی پولی من هم جزء همکاران شما بوده ام و احتمالن در آینده نزدیک باز هم باشم: "لامصب (مسلمن با صاد است) اون کولر لعنتی رو بزن". حالا من مسافر ممکنه 20 دیقه مسیر رو بتونم تو دمای 40 درجه دووم بیارم، فوقشم اینه که رسیدم خونه یه دوش میگیرم دیگه، اما خودت که روزی 12 ساعت داری تو گرما عرق میریزی چی؟ یه نگاه به قیافه خودت تو آینه بنداز! به نظر من از مهمترین خواسته های جنبش بنفش از رییس جمهور منتخب نه آزادی زندانیان و محصوران سیاسیه و نه رفع تحریم و حل مشکلات اقتصادی. اگه دکتر روحانی بتونه فرهنگ کولر روشن کردن رو در بین راننده های تاکسی جا بندازه به نظر من تمام مشکلات این جامعه حل میشه. من خودم به عنوان نامزد نوبل معرفیش می کنم ...

/ 39 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميله بدون پرچم

سلام - بله هردوانه توانايي حال دادن را دارند و ايضن حال گرفتن...ولي كلن توصيه خوبيه كه آدم سر خودشو يه جوري گول بماله كه پوچي خبردار نشه... در همين راستا سلين (ره) در كتاب مقدس سفر به انتهاي شب يك جمله اي دارد با اين مضمون كه پوچي اون گوشه وايساده و ما رو زير نظر داره (مثل مبصر كلاس) تا همچين يه لقمه چپمان بكند. صدق السلين الكبير [لبخند] - من يه ذكري رو پيدا كردم كه موقع رفتن در كتابفروشي مدام تكرار مي كنم و دارم جواب مي گيرم! - البته توي سن و سال من ديگه فكر كردن فايده نداره! بايد عمل كرد. - توصيه بسيار خوبيه ...دانشجوها هم خوشحال مي شوند! - غير از كولر يه چيز ديگه هم هست! اونم اينه كه وقتي صد در صد تابلوئه كه فرد مورد نظر در بيست متر جلو تر قصد سوار شدن ندارد جلويش ايست كامل نكنند و اعصاب سرنشينان را به هم نريزند!

آزاده

از دیو و دد ملولم و توهمم آرزوست! والا! راستی اساتید فنی(از اون یکی لحاظ)چه معضلاتی دارید در ربط دادن آمار و احتمالات با زندگی و این حرفا خوبی علوم انسانی اینه که استادای ما وقتی حال درس دادن نداشتن در کمال خونسردی خاطرات دوران نوزادیشون را هم به سیاست ربط میدادن!! به جان خودم! در آخر هم رفیقه همسر سفر رفته ام آرزوست [لبخند]

الهام

:)

حمید

نه بابا. فضاهای دیگه رو هم تست کردم و حال کردم. مثل بوکوفسکی و اینا. یعنی میخوام بگم فضاهای کلا متفاوت رو هم تست کردم و خوب بوده. شاید حال کردم با براتیگان هم. راستی امشب نیومدی دور هم باشیم

حمید

با بوکفسکی که فضا بودم :)) جات خیلی خالی بود. ایشالا هفته بعد در خدمت باشیم :دی

حمید

مخلصیم. آره، پایه ایم

آزاده

اوووووووووووه حالا کی حال تمرین داره؟! نه عامو سخته دوباره دو راهی عطا و لقا پیش میاد!!! آهان همون که اصرار داشت مارک چیزتون پیدا باشه![لبخند] راستی اگرچه تو حالو هوای براتیگانی،از یوسا خوندی تا حالا؟!(ماریوباراگاس را میگم)

حمید

زندگی که عالیه، ولی واسه مام بیار از اون پنیر رنگی ها :دی

الهام

شعرت رو خیلی دوست دارم |شاعر شاهکاری بودی| انگشتت روی نقاط خوبی می نشستن. پرفکت

الهام

خیلی مزه میده آدم از شعر خودش خوشش بیاد.