مقدمه


1: اسباب کشی ها نامطلوب ترین روزهای زندگی هستند. انبوه اشیای به درد نخوری را که از مبدا قبلی آورده ای و گردشان را هم نگرفته ای بسته بندی می کنی برای مقصد بعدی. در مورد من این قضیه در پوشاک و وسایل خانه چندان صادق نیست اما کتاب و سر رسید ... اعتراف می کنم درگیری دارم با اینها. معمولاً سالی چند سر رسید داشته ام و چند صفحه هر کدامشان را سیاه کرده ام و گوشه ای پرت کرده ام. این روزها وقت نسبتاً زیادی از من صرف خواندن نوشته های سابقم می شود و تصمیم گرفته ام که دیگر گول مرکب و کاغذ را نخورم و دیجیتال باشم. از وزن خوشم نمی آید. اشیای سنگین را دوست ندارم. برای همین بعد از این جز در وبلاگ و اورنوت نخواهم نوشت. مخصوصاً هم اینکه کیلویی 4 دلار آب می خورد ارسال بار به آن سوی اقیانوس اطلس. بخشی از کتابها را یادگاری دادم، بخشی را هم اجاره 99 ساله میدهم به یکی از دوستانم، یک بخش را هم می دهم آقای امامی بدهد به دوست ناشرش و او هم ببردشان به کتابخانه گاومیشان که نمی دانم کجاست. یک تعدادی را هم می برم آن طرف اقیانوس اطلس.

2: بند قبلی یک مقدمه بی ربط بود (مثل همیشه) برای اینکه بگویم رفتم جمهوری پاساژ علاءالدین. به نظرم جمهوری تهرانی ترین جای تهران است. رفتم کافه نادری و کمی پیرمردها را تماشا کردم و یک قهوه ترک خوردم با کیک کشمشی. دوست داشتم خانه ام در جمهوری بود و هر روز صبحانه میرفتم کافه نادری نیمرو می خوردم و قهوه ترک. شاید وقتی دیگر در پیری خانه ای خریدم در کوچه های تنگ جمهوری. 

3: بند قبلی باز هم یک مقدمه بی ربط بود به صدای پری زنگنه که الان دارد برایم لالایی می خواند. وضمناً اینکه آدمهایی هستند که به من می گویند دلمان برایت تنگ می شود. آدمهایی که هیچوقت ندیده امشان و اکثراً وبلاگ نویس هایی هستند که در این  یکی دو سالی که بیشتر نوشته ام و خوانده ام با من بوده اند. این حس عجیبی است. نمی فهمم چرا دلشان برای من تنگ می شود. راستش نمی فهمم چرا دل من هم برایشان تنگ می شود. ولی می شود.

4: قبلی باز هم مقدمه بی ربطی بود به اینکه داشتم فکر می کردم چرا ما آدمها دوست دارم بقیه مثل ما باشند. مثلاً کتابخوانها وقتی کتابخوانهای دیگر را می بینند، هیجانزده می شوند. متالبازها هم همینطور. مومنین هم همینطور. آتئیست ها هم همینطور. رستوران بازها هم. به نظرم مهاجرت این حس را سرکوب می کند چون که زیاد نمیشود تشخیص داد که مثلاً نظر یک نیویورکی در مورد اینکه من "می خوام برم کوه، شکار آهو" چیست و احتمالاً اگر بهش بگویی تفنگ من کو؟ زنگ میزند به ناین وان وان شان که همان 110 خودمان است و اگر ریسک تروریستی گزارش ندهد، انیمال ابیوز راپورت می دهد. حالم بد شد از این استعمال لغات فرنگی.

5: کلاً به نظرم زندگی مقدمه بی ربطی است.

-----------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: دو تا از استخراجات از سررسیدهای قدیمی:

معتادم،

            به هورمونی که از حضورت در رگهایم می ریزد

به حادثه دیدار خمارم

(29 اسفند 89)

 

یاس و اسفند و تو

            هر سه در من مرده اید

فرورردین یادگار اسفند

                        عطر یادبود یاس

                                    و درد خاطره تو

در آغاز عطراگین بهار

زخمی در صورتم و سینه ام

                                                            و زانوانم

28 مارچ 2011

 

پی نوشت 2: عکس ها از دوربین موبایل قدیمی نوکیامه که بعداً گم شد. اولی یه ساقه کنده شده است که روشو آسفالت کردن، دومی عکس بچه های یه شهر مرزی ترکیه و اون یکی توی جاده است از پشت شیشه ماشین. آخری رو خیلی دوست دارم

پی نوشت ویژه: فراموش نکرده ام نوشته هایتان را. جمع و جور کردن و بسته بندی که تمام شد می یام.

 

/ 52 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر بندباز

عمو! هنوز به شکوفه ها به باران، نرساندی سلام ما را؟!!...[نیشخند]

ازاده

ما کوچیکیم بی نام جون! زود به روز شو میخوام بخونمت کارا تموم شد؟؟؟؟؟؟

پرسفونه

عمیقن نیستی

یعقوب جان

باشه گند اخلاق. همه برن به جهنم جز من و تو . خوبه ؟ حالا بخند . ما مردا گاهی حال میکنیم که با مردی مون اینجوری طرف شیم. خوشم میاد از خودمون . اما نامه. نامه که نیست البته یه کتاب دوجلدی شده تقریبا . کی میری؟و دقیقا کجا ؟ تا کاناداش رو میدونم .

شیوا

سفرت سلامت اما/ به کجا میری عزیزم؟ قفسه تمومه دنیا...

پرسفونه

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه میشد با با خود ببرد هرجا که خواست[گل]

منیر

آقای دکتر جای نبودن حضورتان در مجاز درد میکند ضمادی ؛حبّی ؛ شربتی ... شما که از وقتی دوست تون شدیم داشتید جمع میکردید جناب هنوز جمع نکردید ؟! ... هیچم دنیا قفس نیست . نه که ما بال داریم ! چرا الکی سوزناکش میکنید آخه عزیزان من ؟ ... دلت شاد و جانت ساق و دست و دلت به کار و راهت سبز و عیالات هم خوش خوشان از آغوش بابا .

منیر

خیلی منتظر شدم خودتون با پای خودتون بیایید و وقتی واسه دوستان روزهای دلتنگی بگذارید . نیومدید حالا باید به زور بیایید .