تاریخ عاشقیت

مسافری خسته، بوسه ای

به راهی است نامرئی                             از لبانم به چشمانت

در دروازه های شهری دور به خاطرت دارم

تو را به گونه چشمه های حیات آغازین

به گونه هم آغوشی

به گونه ضربان پرنده ای

به گونه نیمروز تن سوز تهران

نسیمی در اصفهان

به گونه کولاکی در تبریز در زمستان      می پرستم

به حیات میاندیشم ... به دانه های زیر "خاک در حال زوال"

به سرمای مونتریال و دالان های روشن

*****

2:

به ترانه لبخندی مهمانم کن

که زمین می ایستد و زمان محو می شود             به آواز لبخندت به گوشه لبانت

دستهایم را راهی به گیسوانت نیست و لبانم را به لبانت

به گاه سردیم و امید             شعله ای به هیمه ای

به شبی تاریکیم و فردا          خورشیدی است

به جوانه لبخندی مهمانم کن

کین دشت سرما زده                        چشم به راه نویدی است، از بهار

به بی قراری پاهایت جهانم آرام می گیرد

******************

3:

این آشوب از آن است            که در من می تازد  از بی تابی چشمان برای بی قراری پاهایت

چگونه است فراموشی چشمانی             که رنگ و صدا را به هم آمیخته                        به بوم پاره بی موسیقایی   حیات انبوهی زنبور آورده

ساده است، ناممکن  که ازآغوز سینه و چشمانت چشیده باشد

و آسوده است آتش              که در بازوانت لمس را زیسته باشد

 

جدایی اما سرد خنجری است   کشیده بر پهلوانم     زخمی به تمام سینه ام و پاهایم

نگاه را به تاریکی می برد         و نور را به یخ

وطعام جدایی، گرسنگی است

هیچ چشمم و دهانم به هیچ خوانی، گر چه ملون تر از رنگ    نمی برد

زیستن بیهودگی و رنج توامان است        و مرگ بیهودگی و رنج

 

به پیشت اما، زیستن هم آغوشی من است با تو و صدا

با تو و نور

با تو و رنگ

و مرگ همان دلپذیر آرامگاهی است       تصویری در تاریخ عاشقیت

*************

4:

در تهران،  من از نوازش دستی بر زانویی                         متولد شدم

به رنگ برگ بالاپوشی به بر داشتی

و رنگین کمانی به آسمان پر می کشید از چشمانت

خیابانی از درختان را می گشود حجم سبزت

و من مبهوت خرداد چشمانت، قدم می زدم

بهار در برابرت شکوفه می زد

و در پست تابستان می رسید

مرا می نواختی، نوازنده قرون و رعد

و من در سوسوی دوار زمین خورشیدی می شدم

صدایی از دریچه ای در خورشید

درخشید              و طنین "دوستت دارم"

منظومه را پر کرد

مردمان را مرگ می ربود و جنگ

و مسافران خسته، سر به راه داشتند

عاشقان اما، جشن حضور بهار و خورشید را می رقصیدند، بهار من!

***********

5:

کره اسبی شدم،      یال افشان و نفس زنان

به دشت بدنت

از تپه ها می گذشتم و در دره ها فرو می رفتم

پرنده ای شدم در آسمان پوست

مهاجرتم نوازشی بود             از گونه به ساقت

مرگ شدم، در بر گرفته مردگان جسمت را

حیات شدم، در اولین تنفس نوزادان سینه ات

پرنده ای زخمی بودم، در آسمان لذتت

من کودکان نگاهت بودم، به لحظه های پیش از تولد

گر چه حجم اطلس، اقیانوسی است تهی در نگاهم

و صدای نیاگارا خاموش در زبانم

خاکی است اما، که به روی آن تو را عاشق بوده ام

*****

6:

هفته هایی از نومیدی در برم می گیرد

سیاه

بیمارم،    چون زمین به بیماری آه بر نیامده                     مبتلایم

نگاهی است برآمده از قاره ای دیگر        که نفس در سینه ام می ریزد

به ترانه لبخندی مهمانم کن

که سینه مسلولم تاب آزادی درناها را ندارد

من گویا اندیشه غارنشینی بدوی هستم،   بر زبان نامده و مرموز

به گاه دیدار زن قبیله دشمن

من گویا سوالم

شرمی بر رخسار تکامل

و تو گویا قرائت شفاف زیستنی

که در حضورت محو می شوم و پاسخ می یابم

*******

 

7:

رنگ بهار چشمانت: غم

صدای حزن هستی ات: غم

رایحه گیسوانت: غم

لامسه پر تمنای دستانت: غم

تپش قلب کوچکت در آغوشم: غم

پس چیست آن شادی اثیری؟  که از نگاهت و صدایت و بوی گیسوانت و لمس دستانت و ضربانت         فرو می آید

و ذرات زیستنم را غباری می کند         بر خاسته به آسمان              به گاه گربادی

کجاست خانه طرب؟ در حضور محزونت              

سرچشمه کجاست؟

****

8:

من آن گیاه بیابانم پس از هفت سال خشکسالی

و تو بارانی بهاری

فرود آمده بر تپه های اطراف

من کهنسال بیماری زخمی به بسترم     پیچان از درد         و تو مرگ،  نازل بر سربازان جوان

من انتهای میل به خوابم در ذهن و چشمان زندانی، به گاه شکنجه

و تو بستری پاکیزه در خوابگاه بازجو

من نگاه منتظر مادرم، دوخته به چشمان جراح

وتو صدای گریه نوزادی در بخش مجاور

تو را می خواهم،     به شدیدترین تمنا،               ای مرگ و زیستنم، ای خواب و بارانم

****

9:

من از وسعت و فاصله بیزارم

من تو را می فهمم

آنگاه که بی گفتگو به تصویر خیره ای

من تو را می فهمم

که بیشتر اشک هایت را در پس پرده فرو می ریزی

با صدای پر تمنایت که مرا می خواند آشنایم

من با گرفتگی های قفسه سینه ات

و هجوم غم به قلبت                         آشنایم

من تمنایت را می فهمم

و رنج می برم

دستانم را به وسعت اقیانوس اطلس بر گشاده ام

و صدایم را به درازای نیمروز گشوده ام

نه دست اما و نه صدا

راهی به قلب کوچکت نمی یابد

زمان شاید،           آن مسافری باشد که از من یادگاری       برایت حمل می کند

******

10:

به ترانه لبخندی مهمانم کن

که از لبخندت جان می گیرم

به سرود طرب                    بر آمده از قلبت، می رقصم

به هرم نفست         رشد می کنم

به نوازش سینه ات               مست می شوم

به ترانه لبخندی مهمانم کن    که نه زمان و نه زمین

                                                نشانه های جدایی ابدی نیستند

برایمان خدایی خواهم آفرید    که سرود وصل بر کهکشان جاری سازد

روزگاری روشن                  چنان که نور چشمانت را بیازارد

و قهقهه کودکانی جهان را پر کند         و عشق نفس بگیرد

در پیش است

 

جهان غبار نخواهد شد، آنگاه که دستانت را بگیرم

زمان نخواهد ایستاد              به گاه بوسه ام بر لبانت

نوازش گیسوانت،     هوای زمین را        خالی نخواهد کرد

من اما تمام جهان را،            تمام زمان را، و تمام هوای زمین را خواهم خواست

برای ایستادن و رفتن و تنفس

تابستان 91

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

نمیدونم واللا. حالا من برم ببینم این دکتره چی میگه. دستگاهاش مثکه تو خود مطبش بوده. البته الان دکتره سرش خیلی شلوغ تر شده. سرپرست دانشگاه علوم پزشکی تهران شده!!! احتمالا واسه همین اینقدر دیر به من وقت داده

سهیل نصرتی

شوخی بود رفیق.واسه دیگران گفتم نه واسه خودم. بازم بنویس اینطوری برام.

دختر بندباز

خب... مطمئنا درباره ی این نوشته ها، نظری تخصصی نمی تونم بدم.... چون نه این کاره ام و نه این پست، این نوع نظری رو می طلبه... و اما... تو خیلی صبوری! همین.

دختر بندباز

و البته که همه اش این نبود... زخمی تازه سر باز کرد با این نوشته ها... و من اما از صمیم قلب و با همه ی وجود از خدایی که داره می بینه می خوام این فصل هر چه زودتر به وصل بدل بشه. آمین[لبخند]

حمید

آخه این دکتره خوبه. فک کنم همیشه سرش شلوغه. ولی با همین وضعیت فرناز بازم ازش راضی بوده

درخت ابدی

ناپرهیزی کردی که طولانی نوشتی. سه بندش رو خوندم. تا حالا خوب بوده. وقتی تموم شد، بهت می‌گم.

برف زمستانی

به اندازه تمام نبودن های سال گذشته زیبا نوشتید سلام

خیـــره سر

از 4 خیلی خوشم اومد

دت

عینکم رو از چشمم بر میدارم! آرنج دستهایم را روی میز میگذارم! آرام چانه ام را روی دستهای گره کرده ام تکیه میدهم. کمی خودم رو به طرف تو متمایل میکنم! با صدای آروم و با نگاه و لبخند لبریز از احساس ترحم احمقانه که به تو احساسای زیادی میده، بهت میگم: ببین! اصلا نگران نباش! یه دوره این قرصا رو طبق دستوری که برات نوشتم استفاده کن و بعد یک هفته باهام تماس بگیر!