Maybe there is one big heart, all men are part of it

به نظرم موسیقی راک فارسی، فریاد خواننده رو کم داره. لامصبا radiohead نخواستیم، حداقل یه چیزی تو مایه های این کیراچ و هالوک لونت از برادران همسایه غربی هم نداریم. مجبوریم دلمونو به رضا یزدانی خوش کنیم. بابا یه خورده داد بزنید که صداتون بیاد روی صدای گیتار. نترسین ...

شاید قلبی بزرگ هست، همه مردان بخشی از آنند.

داداشم رفته سیستان لوکیشن فیلم ببینه و منم دارم فکر میکنم که اگه هفته بعد که میخوام برم آزمایش بدم، بفهمم که سرطان خون دارم تصمیم درست اینه که پس اندازمو بدم برای ده تا آمپول اول درمان که میشه 50 میلیون و امید رو حفظ کنم یا برم کنون 5D بگیرم با 4 تا لنز درست و درمون و روزا وقت بذارم برای تموم کردن رمانم و بعد از ظهر تا غروب برم عکاسی. بی خیال امید! من که 50 میلیون ندارم ...

لامصب این فروید بعد 100 سال هنوزم تکان دهنده است. دارم "تمدن و ملالت های آن" رو میخونم. لامصب .... این یهودیای آلمانی یه مرگشون میشد واقعاً، فروید، توخولسکی، انیشتین .... خاله مادربزرگم اولین بار زندگینامشو که شوهرش ترجمه کرده بود داد بهم که بخونم (این خاله مادربزرگم، محبوبه، یه داستان عجیبی داره که توی رمانم هست، رمان که قبل از مردنم تموم نمیشه مسلماً ولی یه موقعی اگه کالیبر و انگیزه و اینا اجازه دادن چند تا پست میزنم در مورد داستانهای خاله مادربزرگ) داشتم میگفتم، کتابشو بهم داد ولی من نخوندم. (آهان اینم بگم: میگفت وقتی به اتفاق اکبر آقا داشتیم ترجمه میکردیم به یه جاهاییش که می رسیدیم از خوندنش خجالت میکشیدیم، ولی حتی همین انگیزه قوی برای من 19-20 ساله اون موقع، هم باعت نشد که بخونمش، اون موقع ها تو مایه های کلئو پاترا و اینا میخوندم، روم به دیوار ...). حالا البته دیگه لازم نیست کتابشو پس بدم چون مرده و مهتاب دخترش تنها وارثش هم گمون نمیکنم بیاد پسش بگیره (مهتاب دختر محبوبه همسن مامان بزرگمه،  قبل مرگ محبوبه بهش زنگ زدم که بیا مامانت بد مریضه، گفت مرخصیمو برای مجلسش نگه داشتم، بعدهم که برای مراسمش از پاریس اومده بود تو مجلس خاله محبوبه بهش گفتم مامانت چند دفعه ازم خواست بهت بگم خونه رو نفروش. گفت مامانم خیلی ازت تعریف میکرد، باشه فکر میکنم در موردش. 12 سال بعد از این مکالمه، چند وقت پیش از دانشگاه داشتم میرفتم خونه داداشم که سوپ بخورم (سرما خورده بودم) یه سری مراسمات عزاداری غیر حسینی! بود که فاطمی رو بسته بودن، گفتم برم از یوسف آباد بندازم تو جهان آرا و بعدشم کردستان شمال. یه دفعه یاد 17 ام یوسف آباد افتادم و رفتم جلوی پلاک 10 وایسادم. یه ساختمون شیک و نوساز ...) یه کتابی هم هست به نام یوسف آباد، خیابان سی و هفتم ... خوبه، نشر چشمه است، اگه هنوز باشه.

آره داشتم میگفتم این فروید خیلی خفنه هر چی گیرتون اومد بخونین حتی زندگینامشو فک کنم اسم زندگی نامش شور ذهن باشه، باید یه جایی زیر تختم تو کارتنا باشه ... اینو گفتم اینم بگم، یه کتابی هم داریم به نام شور زندگی که سرگذشت ونگوکه اونم خوبه بخونید.

اصلاحات پایان نامه رو انجام دادم، باید برم امضای استادمو بگیرمو شروع کنم تسویه حسابو و بعد؟ بعد نمی دونم دیگه چی کار کنم. یه وسوسه دارم که یه مسافرت تنهایی برم شمال، عینک دودی هم خریدم حتی، حال رانندگی هم دارم. از اونور مامانم گیر داده که بیا یه سر تبریز، خودمم میخوام برما، دلم واسه مامان بزرگم تنگ شده ... بعدش نمی دونم چی کار کنم دیگه. چیزی که مسلمه یه مدت سر کار نمیرم... حداقل تا نصف پولم ته نکشیده. دلمان چشمهای روشن میخواد دوباره. آهان اینم بگم حضراتی که هی به من میگفتید شبهای روشن رو ببین، کتابشو خوندم. برای من زیادی سانتی مانتال بود... بسه دیگه بریم تو کار پی نوشت..

پی نوشت 1: هنوز رو حرفم هستم بالاخره یه روز یه مطلب درست و درمون مینویسم، شاید اگه شد!

پی نوشت 2: عنوان این پست از یه جمله از فیلم خط باریک قرمز ترنس مالیک گرفته شده! می دونستین مامان ترنس مالیک ایرانی بوده؟ منم نمی دونستم یه دختر فرانسوی، به دوستم آرمین که توی تولوزه گفته بود. (این دختر فرانسویه هم خودش داستانیه که شاید یه موقعی اگه آرمین بذاره، تعریف کنم براتون). آرمینم وقتی واسم گفت اینو که رفته بودیم نشر چشمه خدابیامرز! آرمین دلم برات تنگ شده رفیق!

توضیح1: نه اینکه فک کنین مشکوک به سرطان خونم ها ... صرفاً برای این دارم میرم آزمایش بدم که برای تموم کردن این تز لعنتی این یه سال آخرو کلن پشت کامپیوتر بودم و به غیر از وقتایی که نیما و صهبا بهم شام دادن یا داداشم بهم سوپ داده یا گشنگی کشیدم یا فست فود خوردم. امان از تنهایی و کالیبر بالا!

توضیح 2: این رمانم که تموم نشده، شروع هم نشده.

جدی نوشت: سرطان غیر از درد هزینه هم دارد. برین به سایت محک یه گزینه ای هست به نام همین الان می خواهم به محک کمک کنم. 2000 تومن بدین قبوله!

خواب آلود نوشت: بازم رفتم استادیوم برا بازی استقلال و الریاندقطر و بازم به خلعتبری (بازیکن سپاهان) فحش ناموسی میدادن!

در خواب نوشت: قارپوز!

 

/ 20 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

در مورد یاسمین هم تعداد حرکات این مدلیش داره زیاد میشه، باید یه کتاب از کاراش ثبت کنیم :دی

دختر بندباز

من عکاس نیستم اما این دفعه آخری با خودم گفتم دیگه عکس نگیرم از هیچی فقط نگاه کنم.... انگاری وقتی عکس می گیری دیگه اون تصویر رو نمی بینی... اصلش انگار فراموش می شه... من اگه بودم شاید فقط می زدم به جاده همین... نه آمپولی نه دوربینی...نه چشم های روشنی... اما من که نیستم! هان؟!

دختر بندباز

نه خوابیدن خوب نیست... بعدش کلی وقت داری که بخوابی...

دختر بندباز

میگم بعدش کلی وقت داری که کلا بخوابی! اِ ! بگو چشم!!... [منتظر]

سهیل نصرتی

یه رمان باید بنویسم به نام "واریکوسل فروید"! اصلن این راک و متال توی ایران جا نمیفته.انگار زبان فارسی مچ نمیشه باهاش.نمیدونم. در صورتی ک پاپ و رپمون هی بدک نی. حتمن باید سرطان داشته باشی تا کارای هنریتو ب سرو سامون برسونی؟! منم چند سال تا خودکشی بیشتر وقت ندارم. ...

سهیل نصرتی

مرگ اما بد قول شده بی شرف. داره ب تعویق می ندازه. راستی شمال که میای، گرگان در خدمتیم.یعنی اصلن شمال بیای و گرگان نیای قاطی میکنم.بهتره دیگه خفه شم

میله بدون پرچم

سلام مطلب درست و درمون رو ولش همين جوري دور هم خوشيم [لبخند] رمان شما هم مثل رمان منه فكر كنم با هم بياد بيرون ...چي كار كنيم؟! خلعتبري بدبخت! حالا حالا ها پاش گيره...

آرمین

بابا بزرگش حامد! اونم نه فقط ایرونی ُ از آشوری های ولایت خودمون بوده آقاهه

آرمین

منم دلتنگتم گاه به گاه

دت

من یه علاقه وحشتناکی دارم هیچ کاریشم نمیتونم بکنم. اینکه کتاب امانت بگیرم.... پدرم یه کتابخونه بزرگ داره، از بچگی حس کتاب دزدی رو خیلی دوست داشتم...