تلاش برای عدم استفاده از آب پس از دستشویی بزرگ

اولین باری که رفتم تو یکی از این قهوه خونه های زنجیره ای قهوه بخرم بلافاصله غم سنگینی در دلم نشست. خوب من قهوه ها رو در حد اوله و نوار(غ) بلد بودم. اما وقتی دختره بهم پیشنهاد داد که کیک یزدی هم بردار. دیگه مختصاتم به هم خورد. یعنی جوری بود که نزدیک بود توی همون صف دراز قهوه بزنم زیر گریه. دو سال و نیم پیوسته فرانسه خوندی و در یک آن در مقابل یک کیک یزدی اینجوری تحقیر می شی. جهت اطلاع شما قیمت کیک یزدی مربوطه با قهوه باضافه مالیات 2.15 دلار بود. در واقع دختره می خواست به من بگه که کیک یزدی ها تو تخفیفن و اگه به همراه قهوه سفارششون بدیم قیمتشون 0.5 دلاره در صورتی که همینجوری 2 دلارن. تازه بدبختی داستان این بود که سه جور کیک یزدی داشتن وانیلی و گردویی و هویجی. بعد دیگه اعتماد به نفس فرانسویم به کل فرو ریخت و رفتم اسم نوشتم واسه کلاس. ضمناً اینا به کیک یزدی میگن مافین.

این آپارتمانی که توشم از دو طرف پنجره داره و گاهی صبحها که زود از خواب می پرم از این پنجره که نمای مرکز شهرو نداره میشه طلوع خورشید رو تو افق دید... اگر این لایه غلیظ ابرها بذارن. اینجا هم مثل تهران تمایل به نشستن تو خونه دارم که سعی می کنم باهاش مبارزه کنم. دور و برم پر از ایرانیه و زندگی شده بولشِت اَند پارتی، پارتی اَند بولشِت، اَند مِری کریسمس یا به قول اینا "ژوایو نوئل".

تصمیم گرفتم تا جایی که می تونم سراغ کار تحقیقاتی نرم. یعنی اولویتهای شغلیم اینه 1: کار مهندسی، 2: کار در فروشگاه و رستوران 3: پیتزا دلیوری و 4: پست داک. یعنی راستش خیلی از اآدمای دور و برم دانشجوان و وقتی صحبتاشونو می شنوم که در مورد مقاله دادن و گزارش نوشتن و بحث با استاد حرف میزنن همون حسی که تو اون قهوه خونه بهم دست داد بهم دست می ده. خلاصه درس و کلاسو بی خیال تا جایی که میشه.

اینجا میگن که برای این که استخدامت کنن باید خیلی با اعتماد به نفس خودت رو معرفی کنی و جواباشون رو محکم بدی. همیشه هم قبل از اینکه مصاحبه فنی داشته باشی یه مصاحبه با بخش نیروی انسانی داری که روحیاتت رو می سنجنن. درست عین فیلما ... فعلن که تعطیلاته و کسی به ما زنگ نزده که بیا طراحی مهندسی کن یا بیا ظرف بشور تو رستوران. برای من یعنی اینکه وا میسی جلوی اون طرف و  این خزعبلاتی که در مورد ان ال پی و زبان بدن و خواستن توانستن است این ور و اونور شنیدی یا تو اینترنت دیدی رعایت می کنی.ضمناً باید جوری بازی کنی که طرفت فکر کنه واقعاً جدی گرفتیش ... خلاصه که یک کشک به صورت شکیل و تراش خورده با بسته بندی شیک. 

خوب سعی می کنم از تجربه گویی فرنگی و غم غربت سرایی پرهیز کنم. از عجایب و مزایا و معایب اینجا هم دوست ندارم بگم. دور و برتون پر از آدماییه که اطلاعات اونور آبی بهتون بده. اگرم نیست لابد اینترنت هست و توی اینترنت هم پره از اطلاعات مربوط به اینور. بیایید فرض کنیم که اتفاق خاصی نیفتاده و  من سر جام تو اون آپارتمان همکف دو خوابه هستم و دارم دکمه های کیبورد رو فشار میدم و وقتی از خونه میام بیرون هوای غلیظ و تیره و تار تهران رو میدم تو ریه هام و هر وقت دلم خواست می پرم تو ماشین و میرم خونه دوستم یا برادرم یا اونا می یان.در این صورت دیگه من وجود خارجی ندارم ...

/ 33 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یعقوب جان

میدونی چندمین نفری که رفت؟ میدونی چندمین نفری که میره و من جرات نمیکنم بدم امانتی ام رو ببره؟ میدونی چه پیری میشه آدم؟ وقتی میدونه هنوز دلش با اون دیوثیه که رفته تو اون سرما؟ سرده ؟ ها؟ لباس کاموایی ارزونه؟ کمرش نیفته بیرون؟ ساق پاش یخ نکنه؟ سردش نشه؟ نمیشد نگی؟ که من رو به پنجره ی باز اتاق تا صبح نشینم که ببینم سرما به چی میگن اونور آب؟

پرسفونه

حالا دوس نداری فرنگ نگار بشی بیا از خودت بنویس شلنگو خریدی؟

منیر

حرفم رو پس گرفتم : شما که اینقده سرت شلوغه خوبه که گاهی هم به مجاز سر می زنی . هر جا و در هر حالی هستید خوشحال باشید غریبه فرزند .

زنبور

اینبار اگه پرشین بلاگ نظرم رو بخوره با اون بار میشه دوبار!!!!!!

دت

سلااام! رفتی؟

مایا

هوم... بعد از این همه مدت... عجیب دلتنگ بودیم برای اینجا و تو دوست قدیمی عزیز... حالا با خواندنت دلتنگ تر شدیم...

ملیکا

یک روز فرانسه یاد میگیرم آقای نویسنده.. و آنوقت سعی میکنم به شما هم سری بزنم.. [لبخند]

بارمان

این توالت , یک اثر هنری است .

بهزاد

ای عموی دور از برم.. ای تمنای دگرم.. خوبی یا بهتری بزرگوار؟[گل]

ميله بدون پرچم

سلام يادمه اون اوايلي كه استخدام شده بودم يكي از همكاران به من گفت رييسمون از آدمايي كه ترديد داشته باشند خوشش نمياد و وقتي ازت چيزي رو مي پرسه بايد با اطمينان بهش جواب بدي و منم اين آموزه رو آويزه گوشم كردم تا وقتي كه گذر پوست به دباغ خونه افتاد! گزارش رو بردم پيش رييس و نتيجه گزارش اين بود كه بايد به يكي از قالب ها دست مي زديم...رييس نگاهي كرد و پرسيد چند بار اندازه گيري كردي؟ گفتم يك بار...پرسيد تو با يه بار اندازه گيري به قالب دست مي زني؟؟ من هم با توجه به اون آموزه خيلي محكم گفتم بله دست مي زنم [پلک] باقيش زياد نياز به ياداوري نيست! 20 درصد از پاداش بهره وري من در اون ماه پريد! و ازون پس هميشه ده درصد پايين تر بودم تا وقتي كه ايشون رفت!!