در باب هویت ملی یا "آهوی دشت من گزل" ...

تو تعطیلات عید با سه تا از دوستان رفتم موزه جواهرات ملی، یه صف طویلی هم داشت که البته مثل صف پمپ بنزین آپادانا سریع جلو می رفت. نمی دونم ما داشتیم در مورد چی صحبت می کردیم که یه دفعه یه آقایی پشت سر ما گفت این هویت ملی که ما داریم غربیا در به در دنبالشن و حسرتشو میخورن. و کمی صحبت کرد در مورد شاهان گذشته و ارزشهای مذهبی مثل احترام به بزرگترها و توصیه به رعایت حال همسایه ها  ....

من اما فکر می کنم هویت ملی ما  اینه: بوی عرق و دهن تو مترو و بی آر تی و فحشهای آهنگین حماسی - جنسی تو ورزشگاه آزادی و صف وایسادن جلوی ای تی ام و رانندگی کردن و نفرت از اعراب در عامه مردم و تحمل تحقیر تو صف سفارت ها در  دانشگاه رفته ها و بعدش حس افتخار خودشون و خانواده هاشون از اینکه به عنوان "حمال ماهر" داداشم رفته کانادا. غر زدن بی وقفه فقرا از افزایش قیمت مرغ و در عین حال خرید چند برابر اون وفتی که قیمتش داره میره بالا و ساختن جک های سریع در مورد مسائل روز و لرها و ترکها و رشتی ها و قزوینی ها در میان مردم طبقه متوسط و سواری ملوکانه در رکاب پورش و مازراتی در میان اشراف و گره های عجیب و غریب و آشکار جنسی در مردان و بی مسئولیتی و یی اعتماد به نفسی ریشه دوانده تا فیها خالدون در زنان. و البته جدیدترین دستاورد ملی بدگویی همیشگی از خود جمعی و مبرا دانستن خود فردی ... (اینجا باید خفه شم دیگه)

 

یه نسیم عجیبی میزنه تو صورتم و بد هوس میکنم که تو یه دشت بزرگ  بی درختی باشم و یه پلنگی بیاد منو بخوره (البته دردم نیاد زیاد!) و آهو فرار کنه. بعدش من زنده بشم دوباره و هوا سرد باشه و بزنم پشت پلنگه بگم هیچ نفهمیدی چه کلاهی سرت رفت داااش، گلومو واسه این دادم بجویی که سرما خورده بودم و التهاب داشت تازه "آهوی دشت من، گزل" هم فرار کرد رفت پی بره هاش وقتی تو چرک گلومو میجوریدی. پلنگه هم از بس خورده باشه نتونه از جاش تکون بخوره.

بعد که تو مطمئن شدی دیوونه ام یه نگاه از ترحم بکنی توی چشام و منم برگردم بهت که "چیه، میخوای اذیت کنی؟!!!" و تو بزنی زیر گریه و من بگم گریه خوبه گریه کن و تو بگی نامرد چرا همش دوست داری من گریه کنم. اون موقع است که بگم هوای بین من و تو رقیقه، جواب دلتنگیمو نمیده باید پر شه از اشک شور این دشت ... که زخم گلوم بسوزه و آتیش بگیره که واشه. من خودم که چشمامو لیزیک کردم اشک ندارم، آهو هم که رفت پیش بره هاش، پلنگم که گریه نمی کنه. فقط تو موندی دیگه. اگه بپرسی چرا گلوت گرفته بگم گلودرد داشتم نیش پلنگ انداختم به حنجره ام، خونریزی کرد مجاری تنفسیم گرفت... بعد بگی خوب این دری وریا رو که گفتی دیگه گریم نمیاد... منم بگم fair enough

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: به هویت ملی اعتقاد ندارم.

خواب آلود نوشت: زنده باد سوررئالیسم.

عذرخواهی: قول میدم یه مطلب درست درمون بنویسم بالاخره یه روزی شاید اگه شد ... 

آهان داشت یادم میرفت: آهوی دشت من گزل از دولت آبادی، میخوای اذیت کنی یه جمله از فیلم مسافران مهتاب!

توضیح: رفته بودم استادیوم آزادی، به صورت آهنگین  70 هزار نفر فحش میدادن به داور و تیم مقابل.

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

تو نابغه ای ....

سوفیا

دیوونه ی این دیوونه اندیشی ها هستم. لذت بردم. مرسی

دختر بندباز

من فکر می کنم فیزیولوژیک نمی تونه اونقدرها که ما فکر می کنیم توی گریه کردن اثر بذاره... من فکر می کنم یه پلنگم وقتی دردش بگیره، گریه می کنه... من فکر می کنم همه ی موجوداتی که بتونن درد رو بفهمن، گریه می کنن...

میله بدون پرچم

سلام ثابت شد که هم رشته ایم [نیشخند] دوست دارم چند ثانیه آخر عمرم در جوار یکی دو تا از این غربی ها که حسرت هویت ملی!!! ما رو می خورند باشم و یه دل سیر خیره بشم تو چشاشون و با قلبی ارام و مطمئن مثل اون رفیق سفر کرده بعضی ها از دنیا برم و درست توی آخرین لحظه بگم دلتون بسوزه!

پری کاتب

احتمالن قانقاریای انگشت می گیری اگه بیشتر توضیح بدی و یا انکه بخونی؟هوم

پری کاتب

احتمالن قانقاریای انگشت می گیری اگه بیشتر توضیح بدی و یا انکه بخونی؟هوم

آبان آذر

من هم اعتقاد ندارم.. به هویت ملی.. ملتی نیستیم که هویتی داشته باشیم.. هویت نداریم که ملت باشیم..

کدبانو

اینقدر باهات موافقم که فکر می کنم یانا رو خودم نوشتم ،دم تفکراتت گرم[گل][چشمک]

مایا

این دومین انتخابم بود... یادمه بچه که بودم منم از اعراب متنفر بودم...و به هویت ملی-آریایی اعتقاد جفنگی داشتم... هی...