میان من و چیزی مبهم فاصله ای تهی است ....

پل سلان گفته است:

"مرگ استاد کاری است از آلمان، می زندت، دقیق می زندت ..."

ما دلمان می خواهد عشق در امتداد بوسه ای باشد، بر لبان دو صورت جوان با گیسوانی در باد که در پس زمینه اش اسب سفیدی در تپه ای سبز می تازد ... نیست.

ما دلمان می خواهد صبح که چشممان را باز کردیم، کنارمان زیبا رو خفته باشد و آنقدر نگاهش کنیم که از وزن نگاهمان بیدار شود و نتواند لبخند نزند ... نیست.

ما دلمان می خواهد عصر که دلمان می گیرد، پنجره را باز کنیم و بوی بهارنارنج بزند تو و مستمان کند و نارنجی غروب از شبکیه چشممان یه جوری برود توی سرمان و از آنجا در حنجره مان و این بغض گنگ و غریب را نرم کند که یا قورتش بدهیم یا با قاشق مربا خوری تکه تکه بریزیمش بیرون چون که شیرینیش کم و شوریش زیاد است .... نمی شود.

ما دلمان می خواهد تصویر چشمان زیبا و نا آرام خواهرمان که ابتدای زمستان از انتهای طنابی خود را آویزان کرد و بدنش سرد و سخت شد و بعد بردیمش زیر خاک از پس کله مان بیرون بیاید و هی لبخند غریب مادرمان را نگاه نکنیم که یعنی چه این لبخند.... نمی شود.

ما دلمان فراوان خواب می خواهد که نداریم و پول که کم داریم، ما حتی یادمان رفته است چطور جدی حرف بزنیم و چطور از غم و غصه هایمان بگوییم. غم و غصه و زن بی حجاب و تولد و پژوی نوک مدادی هم نداریم ...

  *

حماسه نوشت: چاه عمیق تاریکی است که از تلفظ ح یا بهتر است بگوییم خ در بسم الله الرخمن شکل می گیرد و آدم تویش می افتد صاف وسط دو هجای "ری یا" و همانجا در تاریکی بدبویی گیر می کند که دیگر هیچ نمی شنود و بعد یکباره با تیپای بیسوادانه مطلقی از چهار تا اسم مثل هانتینگتون و تافلرِ بد و طیبِ خوب و 3G و پهنای باند و تهدید و فرصت و نقش مادر، (که مرد از بس که جان ندارد) بیرون می آید با حسی از اضطراب و ناامیدی و ... تهوع و تازه تمام این در الرخمن بود، وای به حال الرخیم...

 

 

کردستان نوشت: کردستان عجیب زیباست و بکر و مظلوم و غبار آلود و پر از ریزگرد. با مردانی از دور ترسناک و دخترانی از نزدیک زیبا ... و شلوارهایی به غایت عالی که 4تا خریدیم.

پی نوشت: زین پس نا امیدی آزاد است و ما دیگر به کسی گیر نخواهیم داد که خودتو جمع کن و لبخند بزن. اخم کنید و غمگین باشید، همونجور که هستید!

*توضیح عکس: نکته مهم این عکس از دریاچه زریبار (یا زریوار) این است که سیاه و سفید نیست، رنگ خاکستری که می بینید در اثر غلظت شدید ریزگرد ایجاد شده است. 

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

ما سال 90 که رفتیم کردستان و اتفاقی افتادیم توی جاده ای که وسط یه سری روستا در اومدیم و با مردمش هم صحبت شدیم، کلی از این ریزگردا شاکی بودن و به روح پرفتوح صدام، درود میفرستادن که تا وقتی بود، از این ریزگردا خبری نبود. یه روز خیلی خوبمون با طبیعت قشنگ جاده ی سنندج کامیاران هم بخاطر این ریزگردا خراب شد البته. البته اینا اصن مهم نیس. مهم ظرفیتهاییه که باید آزاد بشه تا حماسه شکل بگیره

میله بدون پرچم

سلام اتفاقن من هم رفتم به استان اصفهان آنجا هم این "فرصت" به وجود آمده بود که با ریزگردها در راستای گفتمان انقلاب یک دیالوگی به کار ببریم ...واقعن می بینی همه وقتی میان بیرون از اون مجلس با نشاط هستند...خداییش این بیاد بیرون مجبورم منم اون قضیه رو از کشو بکشم بیرون... خدایا! اگه هستی باید بگم بهت خیلی شوخ تشریف داری!

raha

والا ما ترجیح میدیم به جای اینکه مداحی حاج آقا کریمی را گوش بدیم و نشاط پیدا کنیم بیایم اینجا و کامنت حمید و پاسخ بی نام را بخونیم و یک دل سیر بخندیم و افتخار کنیم به جوانانی که اینقدر با دقت مناظره گوش می کنن[نیشخند]

میس راوی

این عکس برای چه ساعتی از روزه؟ بنظر میاد طلوع باشه یا بخاطر ریزگردا غروبای اونجا نارنجی نیس؟ و بعد هم یه هعی دنیای گنده برای همه اون دل خواستنایی ک خواستیم و نشد و مجبوری رفتیم تو فاز افسردگی

:)maRjAn

یه کاریش می کنم دیگه .. قطع عضو داشته باشم بهتر از ایران مونده .. :)))

دت

چقدر خوب نوشتی. بنظرم جمع کردن و لبخند زدن اشتباهه. دلخوش کنک! باید به باوری رسید که نمیذاره غصه بخوری! اندام لق روزگار... زندگی همان تردی خیار استم با نمک!

دت

چقدر خوب نوشتی. بنظرم جمع کردن و لبخند زدن اشتباهه. دلخوش کنک! باید به باوری رسید که نمیذاره غصه بخوری! اندام لق روزگار... زندگی همان تردی خیار استم با نمک!

دت

نا امید نیستم!!!!!! خوب نهایت یه هفتاد سالی دور همیم میخندیم، هیشکیم آخرش نمیفهمه چی درست بود و تمام! روزگار خیلی قوی تر ازین حرفاست و انسان خیلی مارمولک تر و با هوش تر! از چی نا امید باشم؟؟!!

الهام

یادم افتاد به استاد سیاسی دوران کارشناسی مان که می گفتمن عاشق یک دختری توی کردستان بودم که نذاشتن باهاش ازدواج کنم و هنوز مجرد بود... حالا که دیگه بازنشست شده اومده کردستان زنده گی می کنه. طفلک مَرد... دلم واسش می سوزه

منیر

برای دو بند اول : یعنی اگر بود .. . فرض محال که محال نیست ... هست ؟ اگر بود همان بود که باید می بود . همان بود که میخواستی باشد . همان بود که دومی نداشت . همان بود که ... اصن به ما چه فرزند صلاح ملک خویش جوانان دانند. ... آنچه می بایست نوشت در کامنت نگنجد استاد