شهر

1: شهوت من پاک و سیاه است و تو بی پناهی (گوتیک و آرام)

کمک می خواهد، چشمانش ملتمسند، می گویم: "دور شو، بگریز از تهران، من هیولایم". التماس می کند، دست می گشاید. شهوت هجوم می آورد، طوفان می شود، هزار گرگ از "آزادی" زوزه می کشند و شتران بهار مست، کف به لب آورده از "انقلاب" به تاخت می خیزند. هزاران کلاغ از "پارک ملت" و هزاران جغد از "جمهوری" پر می کشند. گسترده می شوم از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب، بر آسمان. تهران تاریک می شود. چهره ندارم. مِهی سیاه و غلیظم. زنان را از بستر هم آغوشی، از مقابل آینه، در حین سرودن شعر از تنهایی، به هنگام خرید می کِشم و در سیاهی فرو می برم. ضجه در آسمان شهر گم می شود. کودکان را بر درختان "ولیعصر" به دار می زنم. نگاه بهت زده مردان بالغ راه به جایی نمی برد. موشها و گربه ها مردان را می جوند و فریاد گم می شود. تاریکی... سیاهی، رنگ من است. شهوتم فرو می نشیند. فرو می نشینم. زن ملتمس در من خیره شده است، از دست و پا زدن زیر هوش من بی رمق است و نگاهش ناامید. از بسترم بر می خیزد و لرزان به سمت توهم کودک آینده اش می رود.

عریان، سیگاری بر لب، از "تجریش" تا "راه آهن"، آرام قدم می زنم. شهر خالیست ...

 

2: جنوب تهران واقعی است، تو نمی توانی زیباییش را ببینی

11 شب است. از "نیایش" وارد "چمران" می شوم. آرام می رانم. تاریک است و نور در شیشه کثیف می شکند. "تونل توحید"، "نواب"، "سپه"، "جیحون"، اینجا گونه دیگری از تهران است. خبری از درختان ستبر "ولیعصر" نیست. خیابان تاریک تر است. بیلبوردی نیست. کوچه ها غریبه اند و ساختمان ها ناهمشکل و بدقواره. پسران جوان دو ترکه بر موتور، یکطرفه را برعکس می آیند و گاهی تک چرخ میزنند. من دل به این تراکم بد قواره بسته ام و در جنوب گم می شوم، زبانش را می فهمم با  لکنتش... تا "چمران" را دوباره از جنوب به شمال برانم سپیده زده است. تهران در من جاری است. نبضش در من می زند و ریشه هایم را در جویهای کثیفش سیراب می کند. تهران کامرواییِ من است. تهران زیبایی من است ولی تو نمی بینیش.

 

3: من از روی پل بُگاز خود را رها کردم ولی استانبول گفت: نه!

استانبول زنی دست نیافتنی است. نگاه من لحظه ای در نگاهش گره خورده. لبخندی زده است و روی برگردانده. خجالتی و حسرت زده ام مقابل استانبول. از سر و صدای "استقلال" تا "تقسیم" دنبالش می کنم. اثیری است و با منِ بی نماز عاشقی نمی کند. ناامید از "تقسیم" عبور می کنم. نگاهش با دیگران است. در "آکسارای" بر نیمکتی کنار تراموا نشسته ام. سنگفرشها به زبانی مبهم در سکوتند. بر "بُگاز" ایستاده ام و قایق ها را نگاه می کنم. حسادت می کنم به اینان که با استانبول سخن می گویند. حسادت می کنم به "اورحان پاموک". بی شک زیباترین زن است، استانبول. من در استانبول گم شده ام. استانبول ناکامی من است.

 

-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: گذشته (اصغر فرهادی) جان به لبم کرد.

پی نوشت 2: اینها را جدید خواندم: "چرخ دنده ها" امیر آریان، "تو را که دیدم، زیباتر شدم" شیوا ارسطویی، "عکاس باشی" امین رهبری، "دل سگ" بولگاکف، "جامعه شناسی خودمانی" حسن نراقی. "استانبول" اورحان پاموک را دست گرفته ام. "چرخ دنده ها" را مردها بخوانند. "تو را که دیدم ..." را زنها و سهیل نصرتی. "عکاس باشی" را همه جز بارمان. "دل سگ" را گیر نمی آورید. "جامعه شناسی خودمانی" را هدیه بدهید به آدمهای غر زن. در مورد "استانبول" فعلن حرفی ندارم تا تمام شود.

پی نوشت 3: فهیمه رحیمی مُرد.

پی نوشت 4: کلمات بی متضاد وضعیت جاریند. تنهایی متضاد ندارد، ناتنهایی بی معناست. پوچی متضاد ندارد، ناپوچی بی معناست. وضعیت متفاوت با این کلمات همه توهم است. توهمِ تنها نبودن، توهمِ پوچ نبودن. این پی نوشت در ادامه پست قبلی بود.

پی نوشت 5: توهم خوب است.

پی نوشت 6:  "عشق را فراموش کن/ می خواهم هلاک شوم/ در گیسوان زردت".

پی نوشت 7: هر فاجعه ای، هر غمی، هر دلتنگی ای در برابر لبخند فرو می ریزد. هر چند گاهی لبخند خود، غم است.

پی نوشت 8: سوتین در لغت فرانسه یعنی پشتیبان. لبخند بزن!

 

 

 

/ 44 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

جنسش خوب بوده !

:)maRjAn

هر چند که دیگر لبخندها همه غم است ... + [گل]

پرسفونه

برم بخونم برگردم

پرسفونه

1:امکانات نداریم ببینیم خو 2: از بین اینها فقط جامعه شناسی خودمانی رو خوندم 3: آره الانم دقیقن یه موجی شکل گرفته و همه اونا که قبولش نداشتن دارن ازش یه بت میسازن ما مرده پرستیم کلن نویسنده خوب یا بد هرچی بود به خاطر این که انسان بود خدا بیامرزدش 4: بخدا تازه از بهمن از شر فلسفه راحت شدم حالا هی اینجوری بنویسم تا بالاخره من باز قاطی کنم 5: دقیقن 7:امان از خنده های گریه آور 8:یه عمره پشتیبان داریمو دنبال پشتیبان از نوع دیگش میگردیم [نیشخند]

پرسفونه

تهران طعم دارد رنگ دارد داد دارد دود دارد دم دارد نمی شود تهران را حذف کرد تهران شلوغی دوست داشتنی دارد فرصت تمرین هستی و نیستی هایدیگری در مترو را دارد تهران تورم یه بغض فروخورده است تهران میدان بهمن دارد انقلاب دارد ولی عصر دارد سعادت آباد دارد تهران فرصت ها و جاهای زیادی برای مردن دارد شاید همین تردید مردن در کجای تهران وادارت میکند تهران را زندگی کنی

الهام

بی نام نامه ی دوستم را بخان

میس راوی

نُچ :دی از من نپرسیدی من کامنتات رو خوندم، گفتم در جریان بذارمت که اینجوریاس و هم بخاطر اینکه خودمم همچین تصوری داشتم از همسایه ها تو مسافرت که بودم از یه شهر دیگه خریدم یه جورایی همدردی کردم بات :دی

برف زمستان

1.مي دانيد كمي شعار گونه شده با همه حرف هاييكه توش داره يعني در عين درون مايه قوي كه داره يه جوري چتشني شعارگونه و حماسه گوني بودنش مي چربه به محتواش ولي در كل قابل تامل بود روايت اين درد 2.جنوب تهراني خواندني تر بود و روايتي كه تصويرش عاري از... 3.تقريبا همان تم روايت بند يك رو داشت ولي خواندني بود پ.ن 1:هنوز موفق به ديدنش نشديم ماها خو پ.ن 2:چند ماهي هست فرصت خواندن ندارم متاسفانه...هر چند قبلنا كتاب خوان قهاري بودم...چند تا كتاب هاي پيشنهادي رو خوندم پ.ن 5و4: "توهم" شيرين است

برف زمستان

تا استقلال مالي نباشه كه نميشه به برنامه ها و اهدافت برسي ميشه؟ ولي براي من هيچ كاري(شما با تاكيد بخونيد)به اندازه كتاب خوندن خواستني و جذاب نيست فكر كن رفتم جلسه و برگشتم دوباره خوندمت[چشمک]

منم يه عابرم

وبلتگي پر از اتفاقات فرهنگي روزمره هاي بلاگرش,کتاب,فيلم,ترجمه,خبر ترحيم و ...جالب بود.