فلسفه اخلاق

داشتم یک ویدیوی آموزشی در مورد اخلاق می دیدم. حضرت فیلسوف سی و چند سال بیشتر نداشت و در سمت ریدر در دانشگاه ادین برا (ادین بورگ) مشغول بود. دمای هوای بیرون منفی 19 درجه در مقیاس سلسیوس بود و من خوابم می آمد. وسط روز. دیشبش آن دختر سیاهپوست برای بازی در فیلم برده دوازده ساله برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن شد در همان موقع من مشغول حرف زدن با فرزاد بودم که به من گفت یکی از اساتید دانشگاه کنکوردیا به دلیلی زندانی شده و در زندان مقاله ای علمی نوشته که آن را به نام زندان چاپ کرده. فکر نکنید که فقط در کشور ما زندان ها مثل دانشگاهند و پر از آدمهای تحصیلکرده و صاحب نظر. فکر نکنید که هنر نزد ایرانیان است وبس. چند روز قبلش آن یکی دوستمان که دانشجوی دکتری دانشگاه مک گیل است می گفت گاهی تابستانها بعضی از دخترها روی چمن دانشگاه دراز می کشن و آفتاب می گیرن در حالی که بالا تنه شان کاملن نود است با این توضیح که رو به شکم می خوابن البته. خوب البته خیلی مساله هیجان انگیزی نیست برای من. بدم هم نمی آید. اصلن به من چه؟! تازه استخر که می روم دوش ها عمومی هستن و ملت شورتشان را هم در می آورند و کشف عورت می کنند خاک بر سرها. این یکی که اصلن هیجان انگیز نیست. دیدن رد شورت بر پوست باسن کش آمده پیرمردها. 
الان در دو راهی مهم زندگی هستم که پاشم ساکم رو جمع کنم برم استخر یا چورت بزنم ... (ادامه نوشتن تا چند ساعت دیگر)
الان سه روز بعد از پاراگراف بالاست، لیلیا نشسته کنارم و داره بهم چیزی شبیه آدامس تعارف میکنه و ازم میپرسه که داری چی کار می کنی و من بهش میگم که دارم یه سری مطالب مهم یادداشت می کنم که یادم نره، امروز از اون سر این مملکت (از سر سردترش) زنگ زدن بهم که بیا کار کن اینجا. یه عدد دادم بهش، بعد زنگ زدم به رفیقم که اونورا زندگی میکنه گفت کم گفتی. به حساب خودم میشد سالی حدود 400 میلیون تومن، هر جور حساب می کنم زیاده ولی میگه باید میگفتی حدود 700 تا در سال. خوب من که در هر صورت نمی خوام برم اونور ..اما این میلیون خودمون عجب چیز حقیری شده. حالا کاری ندارم. به لیلیا و کارلوس توضیح دادم که تو فارسی از راست به چپ می نویسیم و جایی که باید آخرین صفحه کتاب باشه صفحه اولشه. جفتشونم دچار هیجان خاصی شدن. از من خواستن چند کلمه فارسی بنویسم.منم نوشتم و کلی ابراز هیجان کردند.
خوب الان از پاراگراف بالا کلی گذشته و من همینجوری خواستم اینا رو پابلیش کنم
/ 7 نظر / 10 بازدید
حمیدرضا

آقا این شفاف سازیت در مورد استخر و اینها خیلی عالی بود. چون ما اتفاقا بحثی داشتیم با یه سری از دوستان و من گفتم همچین چیزی هست و اونا میگفتن نه بابا این حرفا چیه. خلاصه ایول جالبه! در مورد این میلیون و اینا هم چند روز پیش با یکی از بچه ها توی نروژ صحبت میکردم، میگفت اینجا خونه فلان قدره و حقوق 2-3 سالت میشه یه میلیارد تومن و این حرفا و من دودستی زدم تو سرم با این میلیون و میلیاردها در مقیاس جهانی ما این مستکبرین از خدا بی خبر مدعی حقوق بشر، خودشون حقوق بشر رو لجن مال کرده ن با زندانی کردن بزرگترین دانشمندان خداپرستشون و اونوقت به ما اعتراض میکنن که یه مشت الدنگ فتنه گر فتنه جوی از خدا بی خبر لاابالی دزد وطن فروش خائن رو کردیم تو زندون؟ واللا با این حقوق بشرشون

پرسفونه

بی ربط نوشت: همیشه دوس داشتم به یه نفر که اونوره زنگ بزنم و بپرسم الان اونجا ساعت چنده ولی جرات ندارم یعنی مغزم تاب این همه تفاوت رو نداره. فرنگی نویس شدیا سلام

یعقوب جان

چرا همیشه فکر میکردم پات که برسه اونور، یه چیز طولانی درباره ی زنی می نویسی که توی یکی از پست هات تکیه داده بود به یه نرده هایی و داشت میخندید؟پشتش هم دریا بود . خوبیش اینه که این دو گانگیت منو یاد آدمای خردادی میندازه . نه احساساتی ان. نه احساساتی نیستن. ولی ترجیحشون اینه که روزمره باشن. طبیعی. طبیعی. طبیعی.

یعقوب جان

چرا همیشه فکر میکردم پات که برسه اونور، یه چیز طولانی درباره ی زنی می نویسی که توی یکی از پست هات تکیه داده بود به یه نرده هایی و داشت میخندید؟پشتش هم دریا بود . خوبیش اینه که این دو گانگیت منو یاد آدمای خردادی میندازه . نه احساساتی ان. نه احساساتی نیستن. ولی ترجیحشون اینه که روزمره باشن. طبیعی. طبیعی. طبیعی.

منیر

این را هم خواندیم و تجارب مشترک را ...

منیر

در پاسخ به جواب شما به کامنت من ذیل همین پست : آخی چرا خجالت می کشی پسرم ؟! خب عیلی نداره که تو همه ی پستهای ما رو وقت نمیکنی تیک بزنی خب کار داری دیگه این که خجالت ندارد [فرشته]

بنفش ِیواش

خواندنت پشت گرم مان می کند ! اوه چه قدر این پست به پشت ربط داشت که کامنت هم ازش پشتیبانی کرد .