کتابخانهءبابل


مصنوعی

فعلاً دارم فکر می کنم که همه روابطی که دارم مصنوعین...با دوست و برادر و دانشجوهام و پدر و مادر و بقال و بقیه.

با خانواده مثل این اسانسای نچرال اکویولنت توت فرنگیه یا حتی مثل طعم کوکا کولا زیرو یا این سن ایچای پودری.مثل آدامس موزیه. لامصب این ریگلی با این اربیتش و اون استیکای 5 اش دیگه کاسه کوزه آدامس موزی و توت فرنگی رو زد به هم. حتی دیگه چلوکبابیا هم آدامس موزی نمیزارن لایه این جلدا که توش صورت حسابه. مثل این آدامس کره ایا که اتحادیه دندانپزشکا تایید کردن که برا افزایش استحکام دندون خوبه. شوگر فری.

با رفقا عین این لباسای 100% پلی استر یا اینا که لاینینگش پلی استره و بیرونش نایلون، حتی فکر کنم فیبر متال هم داره. دیگه خبری از اون دوستیای پشم خالص یا کتان خالص نیست. مال دوران دانشجویی و دبیرستان بود اون جنسای ناب. الان نایلونیه. شق و رق. بشور و بپوش. ارزون. ولی تن آدم می خواره. اذیتی توش الکی. کتان الان فقط برا شرت و اینا استفاده میشه. جای رفیق رو سر آدمه نه اونجا.

با همکارا که دیگه اصلش هم باید مصنوعی باشه. یعنی می خوام بگم در بهترین حالت شبیه این گلاییه که یه لحظه فکر می کنی طبیعیه ولی قبل از اینکه حتی نیازی به لمس کردنش پیدا کنی لیبلشو می بینی. یعنی بوش از این ادکلناست که توی اینگردینتش نوشته چوب خشک و زنجبیل.

با بقال و میوه فروش و مکانیک ماشین روابطم مثل کیسه پلاستیکیه. اونم ازین جنس ناجورای بازیافتی که تازگیا شهروند به آدم میندازه. مثل داشبرد ال نوده. بقالا رو که اصلاً اسمشونم نمی دونم. میوه فروشا هم همینطور. فقط میدونم که بقالا ترکن و میوه فروشا کرد. اصولاً غیر از این ندیدم.

خب آدم این ترک بودنو که میدونه دلش میره به یه کوهستان با پوشش گیاهی کم پشت که یه پسر جوونی با برنو سوار اسب پشت به منظره داره میره. یه زن میانسالی هم داره با حسرت نگاش می کنه. لامصب جای اینکه دلت می خواد یه چیز مسخره ایه. جای کوه از این یخچال صنعتیاست. جای پوشش گیاهی کم پشت چند تا بسته سبزی خوردن پاک کرده، ضد عفونی شدس. پسره هست ولی اما پشت زین نیست، پشت دخله. جای برنو یه بارکد ریدر تو دستشه. زن میانسال هم نداریم.

با دانشجوها مثل قرص و شربته. مثل شربت اکسپکتورانت کدئینه که مزش شبیه همون سن ایچ پودریه. بدشون میاد ازم اکثراً. در حد تنفر. اصولن همیشه همینطور بوده در طول تاریخ. معلم که میشی باید بیخیال زن و مادر و عمت بشی. حالا یه چند تایی سوسول و رمانتیک و علم دوستم توشون هست که بدشون نمی یاد ازمون. اما اکثراً تو مایه های "وی دنت نید نو اجوکیشن" و "هی تیچر! لیو آس کیدز الون" هستن. البته من همیشه حواسم هست زیر برگه ها براشون بنویسم با آرزوی موفقیت، اما خب فکر نمی کنم بار سانتیمانتال و رمانتیک پشت این عبارت کوتاهو بگیرن اصلاً. بیشتر به همون عمه و خواهرم فکر می کنن.

یعنی اصلاً خودمم مصنوعیم فکر کنم. همش فکر می کنم به این ایشی گورو. "هرگز ترکم مکن" رو میگم. همش منتظرم پدرم یه روز منو بکشه کنار و بهم بگه پسرم ....می خوام یه چیزی بهت بگم ... تو حق داری بدونی..." بعد از کلی مقدمه و حاشیه ...(مثل همون وقتا که طفلک می خواد بگه که قرضشو پس بدم و نمی خواد مستقیم و راحت بگه و معمولاً از شهریه برادر کوچیکم شروع میکنه و با وضعیت دندوناش که چند وقته از ترس مخارج نرفته دندونپزشکی ادامه میده تا برسه به اصل موضوع) بهم بگه که من شبیه سازی شدم از سلولهای بنیادیه یه بیمار اسکیزوفرنی. نتیجه یه تحقیقم در مورد میزان تاثیر عامل ژنتیک بر بیماری اسکیزوفرنی. اما بعد از یه مدتی بابام(؟) بهم وابسته شده و چون بچه نداشتن آوردتم خونه. مامان (؟) هم خوشحال شده. اما بعدش خدا خواسته و بچه دار شدن اما دیگه نتونستن ازم دل بکنن.

فکر کنم بدم نیست یه سر برم پژوهشکده رویان خودمو معرفی کنم. اصلاً خودمو دونیت کنم که روم تحقیق کنن....والا!

حال اصلاً این وسط گیر کردم.."تو یه ماداگاسکار حسابی"*... دارم فکر می کنم که اگه این پاسپورته آزاد بشه و این سفارت کانادا ویزاشو بچسبونه روش و برم یه بلیت کی ال ام بگیرم و خلاصه فرار مغزها کنم... وضع از اینی هم که هست بدتر میشه لامصب. فقط بسته بندیش شیکتر میشه. حساب کن همه این چرندیاتی که گفتم... به انگلیسی یا اگه مونتریال باشم به فرانسه...چی مییییشه؟

خونواده به جای اسانس میشه تصویر دوندون و پرشی اسکایپ و اووو(اگه تونستی بخونیش!!!). رفیق پیرهن نایلونی میشه ایمیل فرواردی په نه په و مضرات میوه خوردن بلافاصله بعد از غذا و فواید سیر و عسل و زهر مار. اصغر آقای ترک بقال از کیسه پلاستیکی شفاف و روشن و بی مارک میشه کیسه پلاستیکی مارک دار مترو و پی ای و این مزخرفات. اونم چون تو حراجه. همکار گل مصنوعی میشه کراوات.

دانشجو هم دیگه هیچی چون من اونجا معلم نیستم دیگه احتمالاً.

ولی خب عوضش بوق نمی زنن تو خیابون و زناشونم روسری ندارن. به این میگن گیر کردن .."اونم تو یه ماداگاسکار حسابی"

* از "خداحافظ گری کوپر" رومن گاری

 


بی نام

پستچی پست پیشتاز - مبین نت- آزمایشگاه دانشگاه- درب مراجعین ایران خودر

1- پست چی:

تلفنش داره زنگ میزنه

- باز چیه؟ چه مرگته ول نمی کنی؟ .... نه کار دارم... خیلی خب... به من چه یه جوری دودرش کن. بگو مسافرته آخر هفته میاد. شماره حسابشو بگیر بگو وریز میکنه.... خیلی خب. خدافظ

کیفشو بر می داره. پر از نامه های سفارشی که باید بده به صاحبش و امضا بگیره. گاز موتورشو میگیره ...

چند تا نامه از تو کیفش در میاره، آدرس اولی رو می خونه و بازم گاز میده. در خونه که رسید زنگ نمی زنه برگه ای رو که قبلاً توشون نوشته (مراجعه دوم آمدیم نبودید میندازه تو شکاف در خونه).

چند تا دیگه از نامه ها رو ولی مجبوره که وقت ارزشمندشو تلف کنه و در خونه ها رو بزنه و بهشون بده و امضا بگیره. چون با مسئولش خیلی راحت نیست و نمی تونه همه نامه ها رو بده قسمت برگشتی. به جای اینکه در هر خونه 5 دقیقه معطل شه تا یه پیرزنی از طبقه سوم بیاد پایین و بعد حالیش کنه که باید اینجا رو امضا کنه، کل قضیه تو 20 ثانیه تموم میشه. برای 50 تا بسته میشه نزدیک 3 ساعت و نیم. یه راست میره بازار مسافر کشی. تو سه ساعت و نیم به اندازه حقوق یه روز کاملش رو در میاره.

مگه چقد حقوق میگیره خب. اجاره خونشو باید بده. به هر حال اتفاق خاصی هم که نمیفته طرف میره نامشو از پست میگیره. اصلاً کی قدر زحمتشو می دونه؟ اون موقع ها که همه نامه ها رو میداد دست صاحبشون مگه چه گلی به سرش زدن؟مگه بهش انعام میدن اصلاً؟!

پی نوشت: یادم اومد  اشاره نویسنده کافه پیانو به پست چی سالم و پیر محله شون که چقدرم آدم شریفیه!

2- مبین نت:

- "شما با مرکز تماس مبین تماس گرفته اید. جهت اتصال به بخش فروش عدد 1- پشتیبانی عدد 2 ...." خب قبل از اینکه بقیه حرفشو بگه  2 رو فشار می دم....می گه :"در صورت دارا بودن شناسه اشتراک عدد 1 و در صورت ..." 1 رو می زنم. می گه: "متاسفانه در حال حاضر ترافیک مرکز بسیار زیاد است. در صورت تمایل به ضبط پیغام عدد 1 و در صورت تمایل به انتظار عدد 2 را فشار دهید." دو رو فشار می دم و یه آهنگ مسخره رو گوش میدم. وسطشم چند بار میگه در صورت تمایل به انتظار 2 را فشار دهید. که فشار میدم بعد از حدود 5 دقیقه میگه تماس شما در حال انتقال است لطفاً منتظر بمانید و حدود 1 دقیقه دیگه هم آهنگ پخش میکنه. بعد یکی اونور خط .... که اعصابش از غر زدنهای بی انتهای مردم داغونه و دیگه حوصله منو نداره کلید وصل ارتباط رو می زنه و هدستشو بر میداره.  من اونور دارم داد می زنم الو الو و ایشون بدارن کش میان و چشماشونو میمالن. واقعاً خستن خب. مگه چقد پول میگیره. تازه معلومه دیگه می خوان بهش غر بزنن که این چه وضع اینترنته و ... طبیعتاً اونم نمی تونه کاری بکنه.

3- آزمایشگاه متالورژی دانشگاه:

چراغ روشنه در می زنم و دستگیره رو میکشم. کسی نیست. میرم ته سالن تا موبایل آنتن بده: -الو، سلام. احوال شما؟ چه خبر؟ خوبی؟ با زحمتای ما؟ .... کجا تشریف دارین؟ ...

(آزمایشگاه یه قفل بزرگ داره و یدونه کوچیک. من قفل کوچیکه رو ندارم و معمولاً هم ازش استفاده نمی کنیم. مسئول مقیم همیشگی؟ آزمایشگاه که الان دارم باهاش تلفنی صحبت می کنم بهم گفته که اگه دیدی قفل کوچیکه رو زدم بدون که رفتم دستشویی یا ناهار یا نماز، یعنی تو دانشکده ام یه کار واجبی پیش اومده). ادامه تلفن:

- میاین یا نه؟ من تا دو و سه هستم... باشه پس می بینمت برم کارای دیگمو انجام بدم. فعلاً خدافظ

پی نوشت: نکته مهم در مورد مسئول آزمایشگاه این بود که بعد از مرگ  مادر مادربزرگم کسی رو ندیده بودم که بعد نماز به 4 جهت دعا بخونه و فوت کنه. و البته ساعت 2:30 که داشتم میومدم از دانشگاه بیرون هم باز در با قفل کوچیک بسته بود.خب مگه چقد پول میگیره؟

4- درب مراجعین ایران خودرو:

پریروز رفته بودم ایران خودرو. تو که میری باید کارت بذاری و یه برگه میدن که باید ببری کسی که مسئوله امضا کنه تا بتونی بیای بیرون. بیرون که اومدم مسئول پذیرش رفته بود و یکی دیگه اومده بود جاش. شیفتشون عوض شده بود. گواهیناممو نتونست پیدا کنه و بعد از تلفن به چند تا از مقامات بالاتر قانع شد که برگه رو دیگه بهش ندم. تا تکلیف مشخص شه.

فردای اون روز، روز ما قبل روز جهانی کارگر بود که ایران خودرو تعطیل بود (نمی دونم چرا روز کارگر رو یه روز قبل دنیا می گیریم ما). بنابراین گواهینامه نداشتم و ماشین تو پارکینگ موند.

امروز صبح اول وقت زنگ زدم گفتم، سلام قربان، من بی نام هستم، کارتم مونده اونجا بهم ندادین پریروز. همکارتون نتونستن پیدا کنن.

فرمودن خب؟... گفتم لطفاً ببینید اگه هست بیام بگیرم. فرمودن بیا. ایشالا پیدا میشه. گفتم پس همکارمو می فرستم بیاد بگیره. فرمودن: خودت. گفتم: باشه پس خدافظ.

نمی دونم چرا بعد از اینکه قطع کردم حالم بد شد. حس بدی بهم دست داد و می خواستم خودکشی کنم.دوباره زنگ زدم گفتم: سلام. من بی نام هستم. چند دقیقه قبل تماس گرفتم. نمی دونم با شما یا با همکارتون صحبت کردم. فرمودند: با من بودی. گفتم: ببینید آقا من راهم خیلی دوره. شرق تهرانم.... فرمودند: گفتم که نمیشه. باید خودت بیای. گفتم: آقا اجازه بدید حرفمو بگم. فقط می خواستم بگم. حداقل بگردید اگه نیست صاف برم پلیس +10 المثنی. دیگه اون راهو نیام. فرمودند: بیا هست. گفتم: باشه پس میام می گیرم. فرمودند: بیا. گفتم: مرسی. خدافظ

از این صداها که لباتو به هم میچسبونی و هوا رو با فشار میدی بیرون و لبات میلرزه.... الان دارم ازون صداها در می آرم.

 

 

 

 


بی نام

بیماری

بوی عفونت ریه با سرفه هات میزنه بیرون ... شایدم دکتره واقعاً یه چیزی حالیش میشه که هفت تا آمپول و یه دوره کپسول 10 روزه تجویز کرده. ظرف 30 ثانیه تشخیص داد.. بهم گفت روتو کن اونور (واسه اینکه نفسم، نفس مریضم تو صورتش نباشه) این گوشیشو گذاشت رو سینم اونم از روی لباس و ازم پرسید خلط داری یا نه. نداشتم. خشک بودن سرفه هام. یه صفحه نوشت توی دفترچم بدون اینکه تاریخ اعتبارشو که گذشته بود چک کنه. همین....

مریضی یه کاری با آدم می کنه، از تو آدمو خالی می کنه، نمی ذاره پاشی راه بیفتی..می خوای بخوابی و حوصله هیش کی رو نداری. تلفنمو جواب نمی دم و دوست دارم به صورت نامنظم بخوابم.

می رم دوش می گیرم ... تو آینه بدنمو نگاه می کنم، عضلات به درد نخور و ضعیف، صورت ریاکاری که اگه اصلاح شه هیچی از مریضی نشون نمیده. ناتوانی نامشهود! می خوام بپرم دستمو به سقف برسونم ولی نمیشه.

پیری شاید مثل بیماری همیشگیه... ظاهراً شبیه آدمی، حتی لبخندم میزنی احتمالاً

خب حال نوشتنم ندارم دیگه. گور بابای اینکه یه پست ضعیف و بی محتوا بیاد تو وبلاگ...پابلیش


بی نام

شهر

البته می دونم دنیا پر از مردهای چاق اصلاح نکرده است که یه کمربند پاره رو به پایین با 30 درجه انحراف بستن و حداقل 4 روزه دوش نگرفتن. یا پسرهای جوون خوشتیپ که شورتشون از شلوارشون زده بیرون و نکته مهم وجودشون موهای سیخ و تی شرت fcuk ه. احتمالاً تو دانشگاه علمی کاربردی رودهن هم فوق دیپلم کامپیوتر می خونن.

البته پیاده روها از زنای میانسال با یه کیف و یه کیسه پلاستیکی هم پره که خصوصیت بارزشون کرم پودر ماسیده و نگاه هیزشونه به هر چیزی که توی ویترینها چیده شده یا روی گاری و کف زمین حراج شده. فرقی نمی کنه ساعت مردونه 5000 تومنی باشه یا ظرف پلاستیکی یا سبزی های دسته شده.

می دونم که دانشگاها پر از اساتید پیر و بی مصرفه که شعارهای آکادمیک می دن و خصوصیت بارزشون هم محافظه کاری مطلق و خود خدا انگاری و دانشجو بنده انگاری مفرطه. که مثلاً اگه بهشون بگب حالت چطوره جناب استاد؟ بعد از یه ربع فکر کردن میگن هنوز تو این زمینه بخشنامه ای ابلاغ نشده برا ما درخواستتو کتبی کن بذار رو میزم تو جلسه گروه مطرح کنم. بعدم تو دلشون میگن دانشجوها عجب پررو شدن این روزا حال استادشونو می پرسن!

اینم می دونم که همون دانشگاها پر از دانشجوهاییه که از دو حالت خارج نیستن: 1- نوع اپلای کننده که از ترم دوم میان سراغ استاد که استاااااااااااااد اجازه، ما می خوایم مقاله آی اس آی بدیم موضوعات مورد علاقه هم طبیعتاً نانوتکنولوژیه یا اگه یه خورده دمده باشن رباتیک... فوق لیسانساشونم اکثراً بایوکارن/ 2- نوع دوم ولش کن! که از همه چی از جمله از قوانین کیریشف و کسینوس آلفا و لهجه همکلاسی و قیافه استاد و درس تنظیم خانواده جک میسازن و در مورد بی کلاسی فلان پسره که بچه پایینه یا لره یا ترک به اندازه 140 واحد معادل یه کارشناسی پیوسته مطالب فکاهی دارن. همونا که ترمی دو جلسه اونم با تاخیر میرن سر کلاس و به محض ورود هم یه سوالی که استاد چاق بدترکیبشون پیش پای اونا توضیح داده رو می پرسن و از 10 دیقه بعدش شروع می کنن به "خسته نباشید". مشخصه بارزشون کفشای تنیسه و کوله پشتی مارک دار بدلی، بیشتر هم لاغرن.

می دونم که مکانیکیا و صافکارا خیلیاشون وقتی شروع به حرف زدن می کنن با همکاراشون اونقد کلمات کاف دار استفاده می کنن که دهنشون کف می کنه و البته سررشته شون ازماشینم اینه که یه مغازه دارن تو یه جایی که همه یا کولر ماشین تعمیر می کنن یا باتری عوض می کنن یا روغن و فیلتر. به خاطر همین تصمیم گرفتن مکانیک بشن و مشخصه بارزشون چیه اینکه وقت ندارن و برای عوض کردن یه لامپ باید ماشینو 12 ساعت بخوابونی که شروع به کارکنن روش و ایشالا فردا غروب تحویل بدن.

می دونم که محلمون پر میوه فروشاییه که قسم می خورن این نارنگی که کیلویی 3500 ه شیرینه و هسته نداره در حالی که تو می خری و می بری میبینی ترشه و هسته داره. هموناییه که وقتی مشما ور می داری که دو تا پرتقال برداری خودشون میان از دستت میگیرن و پر می کنن. مشخصشون اینه که هر عددی به کیلوگرم که بهشون بگی دو برابرشو بهت می چپونن.

آره می دونم تهران پر راننده تاکسیاییه که رو داشبردشون نوشتن مکالمه تلفنی ممنوع و به محض اینکه درو می بندی میگن آقا یواشتر و اگه ماشینشون پژو یا سمنده تو دمای 45 درجه سانتی گراد هم کولر روشن نمی کنن اگه هم پیکانه که دستگیره پنجره هاشونو برداشتن گذاشتن رو داشبردو معمولاً هم ماشینشون بوی ترکیبی عرق و سیگار میده. یه چیز خاصی میشه ترکیب این دو تا با هم. باید بدونید نمیشه وصفش کرد. معمولاً هم روزی 2 تا 3 مورد بحث دارن با یه مسافری که عقیده داره کرایش 100 تومن کمتره. البته همینجا بگم که شهر پر مسافرای تاکسیه که ماشالا اونقد از حقوقشون کوتاه نمی یان که سر 100 تومن با راننده تاکسی بحث می کنن. البته کاری ندارن اگه نماینده مجلسشون بگه  "نفت حق حکومته نه مردم" اصولاً عرصه دفاع از حقوق به کرایه تاکسی مربوط میشه نه جای دیگه.

همه اینا رو می دونم و می بینم قلقلکمم میادا. کم مونده یه دفه بزنم زیر یه خنده هیستریک 24 ساعته که روده هام بیاد تو دهنمو باهاشون گره کراوات دوبل زدن تمرین کنم یا چشام صاف بیفته بیرون و با یه طناب از رشته اعصاب آویزون بشه که با زانو استپش کنم و مدل بند کفشی گرهشون بزنم به هم که اگه یکیشو کشیدی گرهش باز بشه راحت. نمی دونم چه خوش شانسی ای دارم تو این زمینه که یادم نمی یاد یه بارم اشتباهی اون یکی سر بند کفشو کشیده باشم که باز نمیشه و برعکس گره رو سفت می کنه.

همه اینارو می دونم ولی هنوزم سر جام وایسادم و نمی رم 40 تا والیوم یا دیازپام یه جا بخورم که یه 1000 سالی فکر کنم خواب باشم تا قیامت حالا بعدشم آشنا بازی و نامه زیر برگه و این حرفا شاید ته جهنم نرفتیم...شایدم اصلاً یه جایی تو مرز بهشت و جهنم تو کمپ پناهندگان سازمان ملل چادر زدیم که وقتی آذوقه (دیکته شو نمی دونستم نگاه کردم تو گوگل) آوردن انگار که یارانه داده باشن یا نذری هجوم بیاریم به سمت کامیونتا و احتمالاً یه کارمند سفارت بهشت با بی ادبی مدارکو جلومون پرت کنه و بگه ناقصه، عقبتر وایسا یا بگه که مدارک. دستی نمی گیریم برو دی اچ ال کن.

همه اینا رو دیدم بازم نشستمو دارم خودمو می خوارونم و پینک فلوید و گوگوش گوش می دم. خب که چی بابا!


بی نام

پیش از نوروز

امروز شنبه موبایلم رو خاموش کردم و موندم تو خونه... ظرفها و لباسهای یک ماه رو شستم و مرتب کردم. دستی به سر و روی خونه کشیدم. به فکر روزهای عید بودم که آدمهای قدیمی با لباسهای نو و لبخند می یان خونه مون... یه آواز سنتی قشنگی هم بود... "نشود فاش کسی آنچه میان من و توست ..." همه چی حال تازگی داشت، پنجره ها باز بود و هوای سرد و نور خورشید از آسمون آبی میومد تو و من شاد بودم. الکی.

وسط صدای سنتور و کمانچه صدای ناله زنی اومد. صدا از پنجره های باز تو اومد و قاطی نور و سرما و سنتور شد. دستکش های ظرفشوییمو از دستم در آوردم و صدای آواز رو کم کردم. صدای شیون زن بلند شد صاف اومد طرفم دستش رو برد توی قفسه سینم و قلبم رو فشار داد. محکم. از پنجره باز نگاه کردم. مردان و زنانی اندوهناک و آشفته در کوچه بودند و برخی هق هق می زدند و برخی آرام اشک می ریختند. مرگ بود که هوای نوروز رو پس زده بود و با اشعه خورشید و هوای سرد توی کوچه می چرخید. شاهکارش رو که احتمالاً پیرمرد یا پیرزنی در بستر بود گذاشته بود که آمبولانس ببره و روش خاک بریزن. حالا داشت توی کوچه جولان می داد و در و پنجره ها رو می زد و با غرور و سربلندی با بازدیدکنندگان از اثرش صحبت می کرد.

پنجره ها رو نمی بندم ولی صدای آواز رو قطع می کنم. نور و سرما هنوز هست ولی صدا رفت.

 


بی نام