مرگ استاد کاری آلمانی است

می زندت و دقیق می زندت ...
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٥ ب.ظ توسط حامد ذوقی
یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸
اعدام

اعدام مشروطه خواهان در تبریز توسط قشون روس
اعدام پارتیزانها (یا یهودیان) در اکراین، جنگ جهانی دوم

یکی از هزاران ... در چین

اعدام یک ویت کنگ توسط یک افسر ویتنام شمالی

این رو همه می شناسیم

هنرنمایی نازی ها در لهستان

اعدام یکی از قاتلان قاضی مقدس

اعدام قاتلان لینکلن
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٩ ب.ظ توسط حامد ذوقی
یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸
شاهنامه
مدتی است که شاهنامه می خوانم، شبها که از دانشگاه یا شرکت به خانه می رسم. از سر بی حوصلگی و بی هدفی در واقع شاهنامه جایگزین کنترل تلویزیون شده ...
نکات جالب اما در مورد شاهنامه بسیار بیشتر از تلویزیون و اخبار 20:30 و سریال جومونگ و حتی مسابقات جام باشگاههای اروپا است.
بعضی چیزها در شاهنامه جاذبه فراوان دارند، از جمله وزن بسیار مستحکم و ابیات کوتاه، جاذبه دراماتیک و تعلیق نفس گیر در داستانها و از همه چیز خوشایندتر اشارات کوتاه و گاه به گاه فردوسی به پوچی و ناپایداری جهان، ابیات خیام گونه ای که در شاهنامه هست نظیر:
جهانا سراسر فسوسی و باد به تو نیست مرد خردمند شاد
(در داستان کشته شدن ایرج به دست برادر خود تور)
که این وجه شاهنامه واقعاً برای من دلپذیر و خوشایند بوده است، نگاه آزرده به جهان که البته بخشی از فرهنگ مشترک مردمان خاورمیانه بوده است.
اما برخی از وجوه شاهنامه را نیز که شاید برای عده زیادی خوش آیند نباشد نباید از دیده دور گرداند، اولین این امور نژاد پرستی، یا حداقل با کمی اغماض می توان گفت اعتقاد به برتری نژادی ایرانیان نسبت به تازیان و ترکان و مازندرانی ها و ... که تا حدودی این باور و یا رسوبات این باورها همچنان در زندگی ایرانیان موجود است.
دوم طبعیت بی چون و چرا از شاهان و نبود قهرمانان آزاده، بزرگترین قهرمانان شاهنامه نظیر رستم و اجداد او همه گوش به فرمان و بندگان شاهان هستند، تنها مثال متفاوت این موضوع کاوه آهنگر است که در مقطعی کوتاه بر علیه ضحاک تازی قیام می کند و البته به محض پدیدار شدن فریدون از صحنه شاهنامه محو می گردد. قهرمانان شاهنامه اکثراً مزدوران مواجب بگیر شاهان هستند و علاوه بر اینکه قدرت رزم آوری و دلیری فراوان دارند در چاپلوسی شاهان و تملق گویی نیز از همه برترند. خود فردوسی نیز در ابتدای شاهنامه مدح جالبی دارد خطاب به سلطان محمود غزنوی:
چو کودک لب از شیر مادر بشست به گهواره محمود گوید نخست
سوم اینکه وجه غالب قهرمانیها و افتخارات شاهنامه زور بازو و فن جنگ آوری است.
چهارم: اخلاقیات شاهان و قهرمانان شاهنامه زمانی که به مساله ارتباط با زنان می رسد آنچنان هم که پان ایرانیست های دو آتشه فریاد می کنند منزه و پیراسته بر حسب مطلوبات امروز نیست. به غیر از آبستنی دختر بهمن از پدر خویش، وجود کنیزان در سرای اکثر شاهان و یلان و یک نمونه جالب فریدون است که همزمان با دو خواهر (شهرناز و ارنواز) ازدواج می کند که این دو خواهر هم در واقع دختران جمشید و عمه های خود او هستند. البته قصد از آوردن این موضوع انتقاد از اخلاقیات ایرانیان باستان نیست، صرفاً مراد این است که متوجه باشیم در این مورد تفاوت چندانی با تازیان نداشته ایم.
پنجم: وضعیت زنان در شاهنامه، با توجه به غالب بودن فضای جهانداری و جهانگیری و رزم، طبیعی است که مجالی برای زنان نیست و اگر زنان گاهی بروز می کنند به عنوان معشوقه قهرمانان هستند، البته یک نمونه استثنا سیندخت همسر مهراب شاه تازی کابل است، که از خود لیاقت و شایستگی بروز می دهد.
البته داوری اخلاقی نسبت به شاهنامه چندان کار درستی نیست، مخصوصاً که اگر دوران داستان ها را در نظر بگیریم و حتی در تاریخ های نزدیکتر به امروز، وضعیت جهان در این موارد چندان بهتر از اوضاع شاهنامه نبوده است. با توجه به اینکه قطعاً ارزش ها نسبی بوده و در دوران تغییر کرده اند قضاوت با معیارهای امروز بر شاهنامه عبث است. فقط اینکه بد نیست به جای افتخار بر برخی موارد مشتبه و بعضاً غلط مربوط به پیشینیان و بد و بیراه گفتن به تازیان و مغولان و تورانیان، به فکر ساختن امروز باشیم.
لذت ببریم از خواندن شاهنامه، بدون قضاوت اخلاقی
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٩ ب.ظ توسط حامد ذوقی
شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۸
فوگ مرگ

شیر سیاه بامداد، ما غروبها مینوشیمش
ظهرها مینوشیمش و صبحها، شبها مینوشیمش
مینوشیم و مینوشیم
گوری میکنیم در هوا تا تنگ نباشدمان جا
مردی خانه دارد که با مارها بازی میکند، که مینویسد
وقتی تاریک میشود به آلمان مینویسد، موهای زرینت مارگارت
مینویسد و قدم مینهد به پیش در،
ستارهها میدرخشند، دنبال سگهای نرش سوت میکشد
یهودیانش را سوت میکشد به پیش تا گوری بکنند در خاک
به ما امر میدهد برای پایکوبی بزنید ساز اکنون!
شیر سیاه بامداد، ما شبها مینوشیمت
صبحها مینوشیمت و ظهرها، غروبها مینوشیمت
مینوشیم و مینوشیم
مردی خانه دارد، با مارها بازی میکند و مینویسد
وقتی تاریک میشود به آلمان مینویسد، موهای زرینت مارگارت
موهای خاکسترینت شولام، ما گوری میکنیم در هوا
تا تنگ نباشدمان جا
صدا میزند، گودتر بشکافید خاک را شما، شما دیگران بخوانید و بنوازید
دست میبرد به فلز بند چرمش و میجنباندش، چشمش آبیست
گودتر بکنید شما، و شما دیگران برای پایکوبی ساز بزنید باز
شیر سیاه بامداد، ما شبها مینوشیمت
ظهرها مینوشیمت و صبحها، غروبها مینوشیمت
مینوشیم و مینوشیم
مردی خانه دارد، موهای زرینت مارگارت
موهای خاکسترینت شولام، با مارها بازی میکند
صدا میزند، شیرینتر بسرایید مرگ را
مرگ استادکاریست از آلمان
صدا میزند، ویلونها را بمتر بنوازید تا دود شوید در هوا
پس گوری خواهید داشت در ابرها که تنگتان نباشد جا
شیر سیاه بامداد، ما شبها مینوشیمت
ظهرها مینوشیمت، مرگ استادکاریست از آلمان
غروبها و صبحها مینوشیمت، مینوشیم و مینوشیم
مرگ استادکاریست از آلمان، چشمش آبیست
با گلولهی سربیاش میزندت، و دقیق میزند
مردی خانه دارد، موهای زرینت مارگارت
سگهای نرش را به جان ما میتازد، هدیهمان میدهد گوری در هوا
با مارها بازی میکند و رؤیا میبیند، مرگ استادکاریست از آلمان
موهای زرینت مارگارت
موهای خاکسترینت شولام.
پل سلان - ترجمه سوزان باغستانی
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط حامد ذوقی
چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۸
عاشق مست
تو را می نگرم در تلاطم بی زمان افکارت
و درد بی ترحم
که نام و عدد را وداع گفته ای
و چیزی چون عشق
نگاهم را می برد
تو را می نگرم با گیسوان آراسته ات
در کشتی شراب نشسته
و چشای هزاران طعم و هزاران خواب
که حجمی از فضا را به خود گرفته ای
دگرگونگی لبانت
و رقص نا گاه شانه هایت
که بر بستر مستی من نوعروس دیرینه ای
بودنی از جنس زنانگی و مستانگی
گویانا، ما را از رشته های شناور مهر به هم بافته اند
که خنجری از تمام هستی بر رخسار آبگونت به در آمده
و در ترنم نمناک تابستانی خانه
و جسمان طالب غوطه ورمان
این است رمز، این است هستی
خدایگونه ای بر فراز هر تپش خواستنم
که گاه نام و گاه یاد می آرد
تبی خخشک در دریای غوطه ور
طلب جسم و راز تو
و باد بی کران و یاد قدیم تو
می آویزم، می ریزم، میآمیزم
در تو
تابناک و طربناک در تو
که گویی عشق مردمان در تاریخ در لحظه ای در من
تو را می طلبد
به تمامی چون پرستش تمام بت ها
و خدایان و خدای واحد
تو را می طلبد
که زیستنت و تنفست و تپیدنت تو را بر من خدایان نگون گشته به دست ابراهیم را به پا داشته
تو را می طلبم
طعم شیرین لبانت را
که هیچ یادی از من نیست و به لبخندت واژگون گشتم و به لبخندت به پا خاستم
شبم به تصویر درخشانت فروزنده شد
شاید مرا در امواج آهسته مستی به لنگرگاهی نیاز که نازت به تمامی مرا غرقه کرده
در کشتی مستی ناب
بی چشای چشمانت مرا نشاید تنفس
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٥ ب.ظ توسط حامد ذوقی
