کتابخانهءبابل


دزد و قدیس

هفته گذشته صبح زود کسی زنگ درم را زد. نیمه خواب و نیمه بیداری اف اف را برداشتم. لاغر اندام نموری با احمد کار داشت. و کسی به این نام در ساختمان نبود. دوباره خوابیدم. با این بار زنی زنگ در را زد که دزدی را گرفته اند و گفته که دوست شماست.

مرد لاغری با چهره آشنای یک معتاد بود. دو مرد جوان گرفته بودندش و یکی گوش مالیش می داد. نگاه ملتمسانه ای در صورتش می گفت کمک.چرا من؟ ضبط ماشین مرا حدود 4 ماه پیش دزدیده اند.

گفتم نمی شناسم. اما شما هم نزنیدش گناه دارد.

همچنان داشت با من صحبت می کرد. حاجیتون کجاست؟ احمد کجاست؟ و چیزی در من زبانه می کشید. حس نفرت از دروغ گویی مذبوحانه یک دزد و حس نیاز غریب به حواله مشتی به صورتش و پرتاب لگدی به سمتش. اینکه ناله اش را در بیاوری.

ایستادم تا پلیس آمد و به او دستبند زد استشهاد نامه ای نیز امضا کردم.

همان روز به وزارتخانه ای و سپس بانکی رفتم برای گرفتن حقی و البته نشد.

همچنان با این حس غریب نیاز به کتک زدن ضعیفی (که ظاهرا موجه هم به نظر می رسید و هیچ قاعده و قانون و پلیسی قرار نبود مرا به خاطر آن مواخذه کند) درگیرم.

من چه فرقی با خلبان هواپیمای حامل بمب بر هیروشیما دارم جز دکمه ای که او فشرد و من نفشردم.

من چه تفاوتی با شکنجه گرهای مخوف زندانهای تاریک آمریکای جنوبی، آفریقا و خاورمیانه دارم. هیچ. ماهوی...هیچ.

جز جسارت برای زدن ضربه ای یا فشردن دکمه ای هیچ تفاوتی بین یک قدیس معاصر و جنایتکار معاصر نیست. همه انسانیم از قذافی تا مادر ترزا.


بی نام

تا کجای عباس آباد می ری؟

دیروز می گفت از دوستش شنیده که تو تاکسی یکی تعریف می کرده:

یه مدتیه که انگار درست درک نمی کنم اتفاقات دور بر و برم رو. مثل اینکه قوه فاهمه هم نیاز به عینک داشته باشه نمی فهمم آدما رو و رفتاراشونو.. تبلیغات و خنده ها رو.. عشق و خجالتشونو و عصبانیتارو و فحشارو. انگار که یه چیزی خورده باشه تو سرم گیجم.

راننده هم می گفت: مال آلودگی هواست.  دختره هم روشو کرده بود به پنجره و سعی می کرد وانمود کنه که بحث براش مهم  نیست.

داشتم می رفتم سر کار. صبح بود و جلوی بانک ملی شلوغ. تاکسی چراغ داد و گفتم. مستقیم. عباس آباد

- سلام.

- سلام. تا کجای عباس آباد می رین؟

- تا انتهاش.

- من تا سر بخارست می رم.

- باشه. اشکال نداره.

یکی از این مجریهای انرژیک و جوون رادیو داشت مزه می ریخت و شوخی می کرد. اصولاً زندگی ما بدون شوخی گیر داره. خوب نمی گذره. غمگینیم. شوخی وزن همه چی رو کم می کنه. مثل هلیومه که تزریق بشه تو روح آدم. می خوای بری رو هوا. باید فقط یه طنابی چیزی از پات ببندی به یه جایی که تو آسمون سیاه تهران گم نشی.

دختره رو تو آینه بغل نگاه می کردم. سعی می کرد وانمود کنه گوش نمی ده و براش مهم نیست. اما مرد میانسال داشت ادامه می داد.. دیگه احساس می کنم مال اینجا نیستم. نمی شناسم. خیابونا رو.. آدما رو، صدا ها رو. نمی فهمم اصلاً.

پشت چراغ وایساد. بغل دستم یه موتوری وایساده. بدون کلاه. ترکش یه دختر جوونه. رد نگاه دختره تو تاکسی رو می بینم که داره صورت دختر جوونه ترک موتورو نگاه می کنه. دختر ترک موتور داره لبخند میزنه. پسره هم همینطور. این حسو به آدم می دن که اولین بارشونه تو این وضعیت. صداشونو نمی شنوم اما به نظرم داره میگه:

- عمداً ترمز میگیری شیطون؟

- ببخشید باید پس برم زیر تریلی.

- مجبور نیستی انقد محکم ترمز بگیری.

-خب چراغ یه دفه قرمز شد.

- تا حالا ترک موتور ننشستی؟

- نه اولین باره.

- سردت نیست؟ می خوای دستکشامو بپوشی؟

- نه...

به راننده میگم. آقا من همینجا پیاده میشم. میگه موتوری رو بپا.

ذوستم فکر می کرد این یارو داشته ازین حرفای قلمبه می زده. و الا آدمی که نفهمه دنیای اطرافش چی می گذره که نمی تونه زندگی کنه.

راستش من فکر می کنم اونی که تو تاکسی داشته از ضعیف شدن بینایی روانش حرف می زده بیراه نمی گفته. یاد این جمله فروغ می افتم: چراغهای رابطه تاریک است.

 


بی نام

موسیقی

یکی از این روزها اگه مردم.. تو مراسم ختمم آهنگ هیر آی گو اگین آن مای اون... از وایت اسنیک و پونه اندی رو بذارین... دوست دارم و جدی میگم


بی نام

Tehran - Montreal

 

کلاه و شال قرمز...، بیشتر وقتها خنده، به خاطر این اعتقاد قدیمی که در عکس ها باید خندید. و این حس زنانه که مقابله می کند با اینکه کسی عکسش را ببیند و دقیق نشود... رسالت اصلی زن پراکندن زیبایی در دنیاست.. جلب نظر مردان از تاریکی و کثیفی و زشتی به روشنایی و عشق.... عکس ها هم همینطور.. عکسهای زنانه همیشه لبخند و نور دارند.. عکس های او هم همینطور .. ترکیب شال و کلاه قرمز و عینک سالیان قدیم که بر صورتش لحنی از معلم مهربان ابتدایی دارد.

جریان شدید هورمون را در رگهایم حس می کنم.  فیل بی قواره ای هم در قفسه سینه ام راه می رود. جای فیل تنگ  است و کمی افسرده شده . نه می تواند بنشیند نه می تواند با خرطومش آب بازی کند. سر و صدایی نیست ولی به دیافراگمم فشار می‌آورد.

دستی از جنس شبیه بخار از دست پوستیم خارج می شود بر گونه اش قرار می گیرد. حس تماس نیست. گرما نیست. دست بخار لامسه ندارد و دست پوستی جرات لمس کاغذ به جای پوست را ندارد.

تارهای نامرئی بلندی از استخوانهای قفسه سینه به او وصل است. نمی دانم خاطره است یا رویا. این تصویربازیگوش و سرزنده ای که بی اعتنا به نگاه غمگین و بی چهره پیرم می جنبد.  یک سرطناب به قلاده سگی وصل است و سر دیگرش به دنده ام. سگ کوچولو و بازیگوشی که دور خودش می دود. کمی سینه ام درد می گیرد اما همینش هم خوب است. برای پیرمردها غنیمتی است ملازمت سگ ها در پارک ها در عصر ها .. و حتی در هوای ابتدای پاییز ممکن است رنگ های طلایی حس نامفهومی از سرخوشی به همراه داشته باشد. به گمانم پیرمردها هم از این لحظات سرخوشی بی دلیل تجربه می کنند زمانی که نوستالژی بی امان و سنگین رهایشان کند. شاید اما این سگ کوچک دنده های نحیف پیرمرد را بشکند یا ممکن است فشار طناب نفس پیرمرد را ببرد. "پوکی استخوان و آسم و ضعف و بیماری" و بازیگوشی سگ کوچک: چندان تناسبی نمی بینم.

از پشت صفحه کامپیوتر بلند می شوم و عقب می روم، تصویر سرخ و زنانه جای خود را به اسکرین سیور پیش فرض ویندوز می دهد. نوستالژی را با دست نگه می دارم و نمی گذارم جلوتر بیاید. عقب وایسا. اصولاً دوست ندارم آدمها نزدیکم بایستند. حس خوبی ندارم. فکر می کنم شاید دهانم بو بدهد و شاید بیشتر متوجه تیک های صورتم شوند. نوستالژی را همانجا می گذارم. برخورد خوبی با او ندارم. اصولاً بیش از یک دهه است که ازش خوشم نمی آید. از زمانی که دانشگاه رفتم با هم مشکل داریم. هر وقت که می آید یاد آن فیلمی که همفری بوگارت و اینگرید برگمان توش بودند می افتم... مخم یه خورده در یادآوری اسامی مشکل پیدا کرده.. تو آی ام دی بی می گردم ...کازابلانکا.. با این حال اینگرید رو خیلی دوست داشتم تو فیلمای سیاه و سفید هم آبی چشماش درگیرم می کرد.

حالا اومدم روی فرش دراز کشیدم و سعی می کنم گودی کمرمو بمالم روی گل قالی. کاش اینگرید الان کلید بندازه تو در و بیاد تو و من اونقدر چشماشو نگاه کنم که غرق بشم. شاید از خلیج فارس برم تو اقیانوس هند و از اونجا تو اقیانوس اطلس برم بالا.. مثل نهنگا و دلفینا که مهاجرت می کنن. تو گرینلند بیفتم توی تور یه ماهیگیر. یه پیرمرد. منو ببره خونش و خشکم کنه. گرمم کنه. سر میز شام دخترش عاشقم شه. چشمای دخترش مثل اینگرید باشه ولی من نگاهش نمی کنم. بهش می گم که دلم گیر دو تا چشمه زیر عینک. با یه کلاه قرمز. از گرینلند پروازا برای مونترال نباید زیاد گرون باشه. اما شاید من که اینهمه راهو تو اقیانوس اطلس رفتم. بهتره یه راست برم جزیره پرنس ادوارد. یه سری هم به سارا پلی و عمه هتی و اولیویا بزنم. ازونجا با یه قایق ماهیگیری می رم یه بندری تو نیوبرونزویک. دیگه ازونجا با ماشین مدل هیچ هایکی می رم مونترال. خیلی ارزون در می یاد. خرجش فقط یه صدای کلیده تو قفل در. فقط یه اینگریده. اینگرید  توکه شوهردکترتو تو آمریکا ول کردی رفتی ایتالیا برا عشقت. یه سرم بیا خب ایران. قول می دم صحبت کنم گشت ارشاد بهت گیر نده.

 

حالا اصلاً نمی دونم منشا این لذت صاف کردن گودی کمر روی گل قالی چیه. حس خوبی می ده بهم.

جداً باورت میشه؟ باورت میشه من دکترای مهندسی مکانیک بخونم؟ باورت میشه تزم شکل دهی مخزن سی ان جی باشه؟ بعد بگو چرا از وقتی اومدی دانشگاه با نوستالژی مشکل پیدا کردی.

توی ماه چهارم بعد از امام خمینی ام. اما لا مصب مثل اینکه خوب بشو نیست این زخم 9 شهریور. این فرودگاه خیلی جای گندیه. نه یه دونه... ده دوازده تا سگ شیطون که طناب قلادشون به قفسه سینم وصل بود.. کندن و رفتن.. لا مصب چه زوری داره این ایرباس. خاک بر سر این شیخ نشین قطر با این ایرلاینش.


بی نام

گاهی عصرها روی کاناپه دراز می کشم و روزنامه می خوانم

تخت خوابم دو نفره است . فقط ملحفه های یک طرف چروک خورده و نامرتب است. جا مسواکی 4 جا دارد که در یکی از آنها یک مسواک سبزرنگ هست. راحتی ها برای هفت نفر جا دارند، غیر از کاناپه روی بقیه پارچه سفیدی است.

 در جاظرفی آشپزخانه یک لیوان سرامیکی، یک بشقاب و یک چنگال، یک کارد هم توی سینک است ...

سطل زباله ام را کوچکتر کرده ام و با این حال، آشغالها را که بیرون می برم هنوز پر نشده است.

عصرها که به خانه می آیم، کلید را که می اندازم، نفسم سنگین می شود، لای در را که باز می کنم نور چشمم را نمی زند، پرتو لبخندی به بیرون نمی تابد و صدای کولر که یادم رفته خاموش کنم می آید.

آشپزی هم می کنم گاهی، جمعه ها معمولاً. اگر بیرون نزده باشم.

در آپارتمان 60 متری ام گم می شوم و در حجم خالی دست و پا می زنم و جلوی آینه خودم را پیدا می کنم. عکس کوچکی که کنار آینه است. لوازم آرایش مصرف شده و تاریخ گذشته هنوز در کشوها و روی میز هست. در کمد لباسهایش هم هنوز به زحمت بسته می شود.

تابستان که می رفت برای زمستان مهیا بود. لباس گرم ها را از انباری آورد و در چمدانش گذاشت در سرز مینهای شمالی بر خلاف مدیترانه هوا سوز غریبی دارد. در اتاق خوابم البته هنوز پاییز نشده.. لباسها هنوز تابستانی است. از مانتوهای رنگارنگ و ساده، مخصوص مهمانی یا محل کار، هیچ کدام را نبرده. از شال ها و روسری ها هم فقط یک شال کاموا، چون "هوای اونجا خیلی سرده"

گاهی عصرها روی کاناپه دراز می کشم و روزنامه می خوانم.


بی نام